تبليغاتX
لاهيج فيلم
 
       
 انتخاب براي Homepage اضافه کردن به Favorites
 
 
 
منوي اصلي
صفحه اصلي تماس با ما
آمار سايت آرشيو مطالب
Rss مرکز دانلود رایگان
 
اضافه کردن به علاقه مندي ها
موضوعات
آرشيو مطالب
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
سايت هاي همکار

بزرگترین مرکز دانلود رایگان
اینده من
گيلانيان
پاورلیفتر
ورگ
لاهیجان
یک ذهن زیبا

لينکستان

تمام لينکها
آمار سايت
نويسندگان :

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :


لوگوی دوستان
Clickkon.com | بزرگترین مرکز دانلود رایگان در ایران
 
بزرگترین مرکز دانلود رایگان در ایران
 

: به بهانه ی پخش فیلم دریای درون
 

 

بودن يا نبودن


  نگاهی به فيلم « دريای درون» ساخته الخاندرو آمنابار                                    


 « دريای درون» يک تراژدی پرقدرت و تاثير گذار است که حول ايده « قتل ترحمی»


(euthanasia) ساخته شده که به معنی مشارکت در پايان بخشيدن به زندگی کسی است که به دليل ناتوانی جسمی از ادامه زندگی خود خسته شده و خواهان از بين بردن خود است. الخاندرو آمنا بار  فيلمساز جوان و خلاق اسپانيائی که سينمای او نشانه های زيادی از سنت سينمائی نيرومند اين کشور و استادان برجسته آن دارد، پس از ساختن چند تريلرروانکاوانه و پرسه زدن در دنيای ماورالطبيعه، به دنيای آدمهای واقعی و ملموس بازگشته و درام انسانی و رئاليستی زيبائی در باره زندگی واقعی « رامون سام پدرو»، ملوان اسپانيائی که در سن 26 سالگی بر اثر شيرجه زدن در آب کم عمق و برخورد سرش با سطح زمين، نخاعش قطع و از گردن به پائين فلج می شود، ساخته است. رامون بعد از گذشت 29 سال از آن حادثه مرگبار، در سن 55 سالگی از زندگی انگلی و يکنواخت خود به تنگ آمده و تصميم به خودکشی می گيرد.


تا کنون فيلم های زيادی در باره مضمون خودکشی ساخته شده است، از « قرارداد با آدمکش» آکی کوريسماکی تا « سفيد» کيسلوفسکی و« طعم گيلاس» کيارستمی. اما وجه تمايز داستان « دريای درون» با تمام اين فيلم ها در اين است که خودکشی رامون سام پدرو در « دريای درون»، يک تصميم روشنفکرانه فلسفی و ناشی از انگيزه های نيست انگارانه يا محصول سرخوردگی از مناسبات پيچيده نظام مدرن صنعتی و ماشينی نيست بلکه نتيجه معلوليت جسمی و ناتوانی فيزيکی و شرايط رقت بار زندگی اوست.  رامون که صد درصد فلج است و قادر به هيچ حرکتی نيست (او حتی از کشتن خود نيز عاجز است) ازمراجع قضائی و مذهبی اسپانيا می خواهد، خواست و اراده او را در مورد حذف فيزيکی اش به رسميت بشناسند. خواستی که 29 سال از سوی جامعه به ظاهر مدرن و در باطن عميقا سنتی و مذهبی اين کشور ناديده گرفته شده است. پرسش اصلی فيلم که به دنبال خود پرسش های ديگری را نيز پيش می کشد، اين است که آيا يک انسان حق دارد زمانی که دريافت هيچ شکوه و عزتی در زندگی اونيست و احساس کرد که بودنش بار گرانی بر دوش ديگران است، به زندگی خود خاتمه دهد و آيا جامعه و نهادهای مدنی و شرعی اين حق را دارند که در برابر اين در خواست انسانی او بايستند.


زيبائی« دريای درون» در اين است که سازنده آن از ارائه پاسخ های سطحی و ساده انگارانه به اين پرسش ها خودداری می کند و به جای آن با طرح ديدگاههای گوناگون و متضاد از سوی شخصيت های مختلف حقيقی و حقوقی، بيننده را در موقعيتی قرار می دهد که خود در باره درستی و يا نادرستی اين ديدگاهها قضاوت کند و بينديشد. اگر چه فيلمساز با ايجاد همذات پنداری با شخصيت رامون، عملا در موضع او می ايستد و از تصميم شجاعانه او تلويحا حمايت می کند.


آمنا بار سوژه ای را دستمايه فيلم خود ساخته که به راحتی می توانست در دستهای يک فيلمساز متوسط هاليوودی به يک فيلم رقيق و آبکی تبديل شود اما وی با رويکرد هوشمندانه و کنترل شده خود، آگاهانه از غلتيدن در دام احساسات گرائی سبک و سانتی مانتاليسم می پرهيزد، هرچند فيلم از نظر عاطفی و احساسی کم نمی آورد و آنقدر قدرت دارد که حتی می تواند در بسياری از لحظه ها اشک تماشاگر را درآورد.


آمنه بار ساختار دراماتيک فيلم خود را بر اساس رابطه عاشقانه و عاطفی رامون با دو زن با دو پايگاه اجتماعی و گرايش فکری متفاوت بنا می کند. يکی از اين زن ها « خوليا» است ( با بازی درخشان بلن روئدا)، زنی زيبا که وکالت او را در دادگاه به عهده می گيرد و به خاطر اينکه خود نيز معلول است، همدردی اش با رامون صادقانه تر و بی رياتر از ديگران است. او با اينکه عاشق رامون است و تحت تاثير شخصيت محکم و تودار او قرار گرفته است، اما از تصميم او به خودکشی دفاع می کند چرا که به اندازه رامون سرشار از حس تلخی و نوميدی است. « رزا» ،  زن ديگری است که به زندگی رامون بسته شده است. او کارگر کارخانه و دی جی(DJ) يک راديوی محلی است، زنی تنها و شوربخت که بعد از ديدن مصاحبه تلويزيونی رامون به سراغ او می رود تا او را به ماندن و ادامه زندگی تشويق کند. او با شخصيت ساده دلانه وخلوص روستائی و عشق اش به زندگی، نقطه مقابل شخصيت روشنفکر و نوميد خولياست. او می خواهد با نزديک شدن به رامون خلا عاطفی زندگی اش را پر کند اما رامون او را از خود می راند چرا که فکر می کند رزا او را تنها برای خود می خواهد. از ديد رامون، عاشق واقعی او کسی است که بهش کمک کند تا خود را بکشد نه اينکه او را به ادامه زندگی ترغيب کند. هرچند در نهايت اين رزا است که در پايان فيلم با فراهم کردن شرايط خودکشی برای رامون عشق عميق خود را به او ثابت می کند.


آمنا بار با استفاده از حس طنز غريبی که در لحن و بيان رامون وجود دارد و بازی گيرا و تاثير گذار خاوير باردم آن را برجسته تر ساخته است، سعی کرده تا حدی از تلخی و سنگينی فضای تراژيک فيلم بکاهد. اين کوشش او خصوصا درسکانس هجوآميز ملاقات رامون با کشيش معلولی که با ويلی چر برای موعظه اخلاقی به ديدار او می آيد به چشم می خورد. ويلی چر کشيش از راهروی باريک خانه رامون رد نمی شود و او ناچار می شود در همان طبقه پائين بماند و کشيش جوان ديگری را به عنوان واسطه و مامور رد و بدل کردن پيام های آن دو مرتب از پله ها بالا بفرستد. کشيش سعی دارد با استدلال های مذهبی خود رامون را از تصميم خود به خودکشی منصرف سازد. او بحث جبر و آزادی انسان را پيش می کشد و مرگ و زندگی را در حيطه اختيار خداوند می داند. اما نگاه رامون به زندگی و فلسفه حيات، نگاهی غير مذهبی و آته ئيستی است. او در پاسخ کشيش می گويد که آزادی ای که زندگی را بگيرد آزادی نيست و زندگی ای که آزادی را بگيرد زندگی نيست.


 


  پرداخت تصويری فيلم ساده اما شاعرانه است. فلاش بک مربوط به حادثه شيرجه زدن رامون در دريا با اينکه چند بار تکرار می شود اما هر بار از زاويه جديدی به نمايش در می آيد. همينطور صحنه تخيلی- ذهنی  زيبای خروج رامون از پنجره و پرواز او در آسمان که نشانگر دلبستگی آمنا بار به خلق فضاهای سوررئاليستی و شاعرانه است. با اينکه زندگی راکد و يکنواخت رامون می توانست باعث کند شدن ريتم فيلم شود اما فيلمساز با دکوپاژ هوشمندانه ، تنوع زوايا و دوربين پر تحرک،  توانسته ريتم يکدست و موزون فيلم را تا آخر حفظ کند، بدون اينکه تماشاگر اندکی احساس کسالت و خستگی کند.


خاوير باردم در نقش رامون بازی شگفت انگيزی ارائه می کند. او شخصيت درونگرا، حساس، زودرنج و آسيب پذير رامون را با قدرت می آفريند. در صحنه ای از فيلم او را می بينيم که به پهلو خوابيده و با خوليا حرف می زند. ناگهان صدای افتادن خوليا را در پشت سرش می شنود. در اينجا باردم عجز و درماندگی رامون را به شکل خيره کننده ای به نمايش می گذارد. او حتی توان اين را هم ندارد که رويش را به طرف خوليا برگرداند. حس و حالت او در اين صحنه همانند کسی است که در خواب دچار کابوس و بختک شده و قادر به انجام هيچ کاری نيست. با اينکه عدم تحرک نقش دست باردم را تقريبا بسته است و او نمی تواند از تمام قابليت های فيزيکی خود به عنوان يک بازيگر استفاده کند اما موفق می شود قدرت بازيگری اش را تنها با صدا، نگاه و حرکات صورت اش به نمايش بگذارد و به اين ترتيب يکی از شخصيت های پرقدرت و ماندگار سينما را خلق کند.

 

 


« دريای درون» که کانديدای دريافت جايزه بهترين فيلم خارجی از سوی آکادمی اسکار است، يکی از زيباترين فيلمهائی است که در سالهای اخير به نمايش درآمده است. 

ولی سئوالی اساسی که در این جا مطرح می شود پخش سئوال بر انگیز والبته کمی هم مخرب فیلم نامه ی این فیلم از تلویزیون ایران است که البته خود جای سئوال دارد ولی با این حال چیزی از ارزشهای این فیلم کم نمیکند

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

نگاهی به فيلم مترجم

نام فيلم: مترجم (Interpreter)
کارگردان: سيدنی پولاک
بازيگران: شون پن، نيکول کيدمن، مکس مينگلا، کاترين کينر
محصول سال 2005 کمپانی يونيورسال آمريکپوستر فيلم مترجما

داستان فيلم

نيکول کيدمن(سيلويا بروم) مترجمی است که تبعه سابق کشور خيالی ماتوبو در آفريقاست و ترجمه همزمان زبان تخيلی کو(Ku) در سازمان ملل متحد را به عهده دارد. پدر و مادر او در نسل کشی و سرکوب بی رحمانه مخالفان حکومت زوانی رئيس جمهور ديکتاتور اين کشور خيالی به قتل رسيدند و برادرش سايمن به مبارزه ای مسلحانه عليه حکومت مشغول است.

يک روز او به طور تصادفی در مقر سازمان ملل مکالمه ای نجواگونه به زبان آفريقائی را در مورد ترور رئيس جمهور مستبد هنگام سخنرانی در سازمان ملل می شنود و آن را به مقامات امنيتی گزارش می کند. شون پن( توبين کلر) در نقش يک مامور امنيتی فدرال، وظيفه تحقيق و بررسی در مورد ادعای سيلويا و حفاظت از جان او را به عهده می گيرد.

او که ابتدا ادعای سيلويا را باور نمی کند به تدريج به کشف حقايق تازه ای در باره گذشته تلخ و دردبار او می رسد و خود را به او نزديک تر احساس می کند...

سيدنی پولاک و تريلر سياسی

سيدنی پولاک فيلمسازی است که سابقه درخشانی در ژانر تريلر سياسی دارد با فيلم هائی چون سه روز کندور و شرکت. فساد سياسی و قربانی شدن انسان در مناسبات پيچيده و آلوده سياسی و

اجتماعی، درونمايه غالب فيلم های او را تشکيل می دهد.

در اين فيلم نيز او بر روی فساد سياسی در آفريقا و حکومت های مستبد، فاسد، سرکوبگر و غير دمکرات آن متمرکز شده است. حکومتی که بساط نسل کشی، اختناق، سرکوب و ترور را در همه جا حتی خارج از مرزهايش گسترده و مخالفانش را به شيوه های تروريستی از بين می برد.

با اينکه فيلم پولاک از عناصر اصلی ژانر تريلر سياسی مثل تعليق، رمز و راز، ارائه تدريجی اطلاعات و تعقيب و گريز استفاده می کند، اما به خاطر نگاه انسانی و شفقت آميز او به مسائل جهان و قربانيان دسيسه های سياسی، و مهارت و دقتی که به هر حال در ساختن آن به کار رفته، از نمونه های مشابه هاليوودی که در اين ژانر ساخته می شوند، فاصله می گيرد و بيشتر تريلرهای سياسی فراموش نشدنی دهه های60 و 70 مثل روز شغال، حکومت نظامی، پرده پاره، زد و توپاز را به ياد می آورد.

اما سوال اين است که در جهانی که رسانه ها همه چيز را به چالش کشيده اند و فيلمسازانی چون مايکل مور به صراحت و بدون پرده پوشی حقايق تکان دهنده ای را در باره فساد سياسی و زد وب ند های پشت پرده دولت ها و شخصيت های سياسی و اربابان قدرت افشا می کنند، آيا هنوز می توان با داستان های تخيلی و تمثيلی در باره کشورها و شخصيت های ساختگی و جعلی مردم را سرگرم کرد؟

فيلمنامه ضعيف

 

پولاک تلاش زيادی می کند که فضائی بسازد که تئوری توطئه در آن پررنگ باشد؛ ولی مشکل اساسی او فيلمنامه ضعيف آن است. فيلمنامه ای که بيشتر از طرح داستانی بر محور شخصيت ها بنا شده و با اين حال از شخصيت پردازی سست و کم مايه و طرح داستانی کليشه ای و رويدادهای قابل پيش بينی مبالغه آميز و باور نکردنی رنج می برد و فيلم را تا سطح يک تريلر سياسی معمولی و فاقد عمق پايين آورده است.

پولاک به خوبی می داند که سوژه ای که انتخاب کرده، مورد توجه رسانه های گروهی و مخاطبان غربی است. در اينجا او هم به موضوع حکومت های مستبد و نسل کشی در آفريقا می پردازد و هم بر روی مسئله امنيت و مقابله با تروريسم در جامعه آمريکا تمرکز کرده است.

فضای تروريستی و رعب و وحشت حاکم بر جامعه آمريکا خصوصا در ميان دستگاههای امنيتی خوب تصوير شده است. در عين حال پولاک با انتخاب يک آفريقائی سفيدپوست، خواسته است فاجعه را اين بار از زاويه ديد يک سفيد پوست روايت کند و به اين طريق همدلی تماشاگر آمريکائی را بيشتر برانگيزد.

اما نيکول کيدمن (سيلويا) عليرغم تلاش سختی که می کند تا انگليسی را با لهجه آفريقائی صحبت کند در اين کار موفق نيست و تماشاگر به سختی او را در اين نقش باور می کند.

نيکول کيدمن تلاش سختی می کند تا انگليسی را با لهجه آفريقائی صحبت کند اما در اين کار موفق نيست

هر دو شخصيت محوری فيلم يعنی سيلويا و کلر( شون پن)، آدمهای تنها و شکست خورده اند. آنها علاوه بر ماجرائی که درگير آنند، دغدغه های شخصی و گذشته های تلخ و مصيبت بار خود را دارند که فيلمساز از آنها غافل نيست.( شون پن تازه همسر خيانتکار خود را که به قتل رسيده دفن کرده است)

اگرچه اين دلمشغولی های ذهنی نقش چندان موثری در پيشبرد داستان ندارند اما به هر حال در شخصيت پردازی آدمهای قصه مفيدند و روابط پيچيده و تا حدی غير عادی آنها را توضيح می دهند.

فيلمبرداری داريوش خنجی

کار داريوش خنجی فيلمبردار ايرانی تبار( فيلمبردار فيلم هفت) ازامتيازات فيلم است، خصوصا در صحنه های داخلی و کريدورهای تنگ و باريک سازمان ملل.

توجه به اين نکته لازم است که سيدنی پولاک نخستين فيلمسازی است که اجازه فيلمبرداری در درون ساختمان سازمان ملل را برای اين فيلم گرفته است. پيش از او حتی به آلفرد هيچکاک نيز برای فيلمبرداری فيلم مشهور شمال از شمال غربی اين اجازه داده نشده بود.

انتخاب سازمان ملل به عنوان لوکيشن اصلی فيلم خصوصا در سکانس افتتاحيه و اختتاميه فيلم، اين امکان را به خنجی داده است تا از قابليت های مکان بيشترين بهره را در فيلمبرداری و نورپردازی ببرد.

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: بزرگراه گمشده
 

Lost Highway (1997) David Lynch


خلاصه داستان
مردی که به رابطه نامشروع همسرش پی می‌برد، وی و فاسقش را به قتل می‌رساند.

* * *
یک
ساختار نامتعارف روايت سينمايی لينچ، ممکن است بيننده را سردرگم کند؛
ساختاری که بسیار بديع است و در عين سرخوشانه و بازی‌گوشانه بودن،
جدی، عبوس، تراژيک و
حتی آزاردهنده است.

دو
استفاده از موتیف جنسی و
ناتوانی جنسی فرد در ارضا زن و
در دنیای خیالی وی در شمایل پیتر،
مکانیک جوان و به لحاظ جنسی سیری‌ناپذیر و قدرتمند،
به نظرم شاه‌کلید درک فیلم است.



یعنی جایی که
دنیاهای خیالی، نمادین و واقعی به آشکارترین شکل با هم تلاقی می‌کنند.

سه
از نکات جالب اثر که به آن کيفيتی پسامدرن می‌دهد باید به شخصیت مرد مرموزی اشاره کرد که
می‌توانست در آن واحد هم پیش روی فرد (شخصیت اصلی) باشد و هم در خانه وی!

به قسمی که وقتی فرد ناباورانه تلفن خانه را می‌گیرد،
مرد مرموز پیش روی وی در آنجا گوشی را برمی‌دارد و با وی صحبت می‌کند.

مرد مرموز در هر سه دنیای فرد ـ دنیای خیالی، دنیای نمادین و دنیای واقعی ـ حضوری فعال دارد
یعنی از فیهاخالدون زندگی فرد و همسرش خبر دارد و

نه تنها در لحظه لحظه آن حضور دارد که از آنها فیلمبرداری هم می‌کند و


آن فیلم‌ها را برای خودشان می‌فرستد تا ببینند؛

امری که آنان را شوکه می‌کند و به شدت می‌ترساند ـ ضربه دنیای واقعی به دنیای خیالی ـ و
آنان را وامی‌دارد تا نمایندگان دنیای نمادین ـ پلیس ـ را
وارد خصوصی‌ترین حریم زندگی مشترکشان کنند.

مرد مرموز در دنیای خیالی فرد ـ در واقع دنیای نمادین پیتر مکانیک جوان ـ نیز فعالانه حضور دارد
آن چنان که آلت قتاله را به دست وی می‌دهد تا فاسق را به قتل برساند.

...
این همه دلالت بر وجوه ابرانسانی مرد مرموز
به نظر من حکایت از چیزی ندارد مگر خود صاحب اثر.

چه کسی جز وی می‌تواند چنین ویژگی‌های ابرانسانی داشته باشد و
به راحتی سرنوشت شخصیت‌ها را رقم بزند و از دنیاهای خیالی آنان حتی مو به مو خبر داشته باشد؟

نکته دیگر در فیلم ـ در راستای وجه پسامدرن آن ـ وجوه طنازانه آن است:
دیک
صرف نظر از اسم ناجورش و در عین حال نمادینش که در جای خود قابل تامل است (!)
به شکلی نمادین
نمایشی بی‌نظیر است از رعایت قانون و در عین حال
نمادی کامل برای قانون‌شکنی!

این فصل فیلم که وی راننده بخت برگشته را همراه با له و لورده کردن،
موعظه می کند تا مقررات راهنمایی و رانندگی را مراعات کند و
دست آخر قول بدهد که یک جلد کتاب مقررات راهنمایی و رانندگی بخرد و بخواند،
اوج این طنز سیاه است.



چهار
مکاشفه‌ای که پیش روی بیننده روی می‌دهد، مکاشفه هولناکی است که
بر اثر تداخل دنیاهای سه‌گانه مذکور بدست می‌آید.

دنیایی که تماشاگر در آن نقشی فعال برعهده دارد
چرا که باید میان دنیای خیالی فیلمی که تماشا می‌کند و
دنیای خیالی فرد و
دنیای خیالی فیلمی که در دنیای خیالی فرد، پیتر مکانیک شاهد آن است و
دنیای خیالی که حاصل هم‌ذات‌پنداری با دنیای خیالی فیلم است
از سویی و
از سوی دیگر دنیای نمادین همه آنها و
در نهایت دنیای واقعی،
همانند یک بندباز ماهر
بازی‌گوشانه
ورجه وورجه کند
که هم لذت‌بخش است و
هم دلهره‌آور، و
هم آزاردهنده!

پنج
آخرین نکته اینکه فیلم همانطور که از نامش پیداست
ارتباط وثیقی با جا به جایی دارد در این دوره و زمانه ما که


در آن اتومبیل و جاده ـ خاصه بزرگراه ـ نقشی حیاتی دارد.

در واقع، راه نماد رفتن است و
اشاره به سلوک دارد که
در آثار لينچ به اشکال گوناگون تکرار می شود.

و اتومبیل که هم بر رفتن دلالت دارد و هم بر خودمختاری که
به فرد حریمی خصوصی عطا می کند برای گریز از عرصه عمومی
نوعی سر در لاک خود فروبردن و
گریختن از آسفالت بی انتها و خطوط مقطع که ادامه فرامی خواند

گریختن از دنیای واقعی که
چنگی به دل نمی زند و
جز حرمان و سرشکستگی ندارد و
رسیدن به وصال و
تسلیم شدن در برابر دنیای لذت بخش رویا و
...

* * *
خواندن کتاب زیر برای درک فیلم بسیار یاریگر است و
من از آن بسیار بهره بردم
( اگر چه که با بعضی تفاسیر آن موافق نیستم که در همین پست هم شاید تاحدودی مشخص باشد):

ژیژک، اسلاوی (1384) هنر امر متعالی مبتذل: درباره بزرگراه گمشده دیوید لینچ. مازیار اسلامی. تهران: نشر نی.

مطلبی خواندنی درباره لینچ و آثارش در از سینما و ...


 


 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: ٍٍٍٍسلطان سينما
 


همه چيز درباره Al Pacino


آل پاچينو در يك نگاه :

نام واقعي : آلفردو جیمز پاچینو (Alfredo James Pacino)
معروف به : ساني (Sonny) ، آل
حرفه : بازيگر ، كارگردان ، نويسنده
تاريخ تولد : ۲۵ آوریل ۱۹۴۰
محل تولد : نيو يورك (New York, NY, USA)
تحصيلات : ترك تحصيل از دبيرستان هنرهاي نمايشي ، تحصيل كرده در استوديوهاي Actors Studio و Herbert Berghof Studio ، هر دو در نيو يورك
پدر : سالواتور پاچینو
مادر : رز پاچینو
معشوقه : بورلي دي آنجلو (Beverly D'Angelo)
فرزند : جولي (Julie Marie)- آنتون (Anton) - اليويا (Olivia)
قد : 170 سانتيمتر
رنگ مورد علاقه : مشكي
هنرپيشه زن مورد علاقه : Julie Christie
 

زندگي نامه

آلفردو جیمز پاچینو در 25 آپریل 1940در نیویورک سیتی (New York City) محله هارلم شرقی (East Harlem) از پدر و مادری ایتالیایی به دنیا آمد. پدرش سالواتور پاچینو (زاده شهر کورلئونه) کارمند شرکت بیمه و مادرش رز پاچینو (دارای نژاد امریکایی-ایتالیایی) خانه دار بود و پدربرزگ و مادربزرگ او در اصل اهل سیسیلی بوده‌اند.
او تنها فرزند خانواده بود ، پدر ومادرش هنگامیکه تنها 2 سال داشت از هم جدا شدند و او و مادرش به همراه پدربزرگ و مادر بزرگش به محله فقیر نشین برونکس زو (Bronx Zoo) نقل مکان کردند.

آلفردوی کوچک بچه بسیار حساسی بود و والدین مادرش چنان از اوحمایت و مراقبت می کردند که او تا سن 7 سالگی حق بیرون رفتن از خانه را نداشت اما پس از 7 سالگی توانست همراه مادرش به سینما برود. او مجذوب هنر بازیگران شد.
در مدرسه شاگرد خیلی موفقی نبود اما همیشه در تمامی نمایش‌های مدرسه خوش می‌درخشید معلمانش متوجه استعداد خدادادی او شدند و غالبا از او می‌خواستند تا کتاب مقدس را با صدای بلند بخواند اما اینکار او را ارضا نمی‌کرد.

در سن 14 سالگی بعد از تماشای نمایشنامه‌ای از چخوف تصمیم گرفت وارد عرصه بازیگری شود و برای همین وارد دبیرستان هنرهای زیبا شد اما از آنجایی که بجز درس انگلیسی در هیچکدام از دروس موفقیتی به دست نیاورد درسن 17 سالگی دبیرستان را ترک کرد.
همانند بسیاری از بازیگران سینما شغلهای متفاوتی مانند پیغام رسان راهنمای سینما و سرایداری آپارتمان را تجربه کرد و در کنار آن به کلاسهای بازیگری می رفت و سپس به استودیوی هربرت برگف (Herbert Berghof) پیوست.
در سال 1961 به جرم حمل اسلحه غیر مجاز توقیف شد.
مادر او مشوق اصلی‌اش بود اما متاسفانه هنگامیکه 23 سال داشت مادرش را طی یک بیماری از دست داد و این ضریه سنگینی برای آل بود او تصمیم گرفت به خواسته مادرش جامه عمل بپوشاند و روزی بازیگر بزرگی شود.

از سال 1967 در نمایشهای ریز و درشت بسیاری ایفای نقش کرد از سال 1970 به بعد به نظر می‌رسید در کار خود پختگی لازم را یافته و استایل و سبک خود را پیدا کرده است اما او هنوز ستاره رسانه ها نشده بود.
ورود او به عرصه بازیگری را باید سال ۱۹۶۹ دانست. پاچینو در این سال در فيلم ناتالی و من بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در وحشت در نیلی پارک را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدرخوانده گرفت، نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. رابرت ردفورد و جک نیکلسون و رابرت دنيرو و ... جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند اما کاپولا فقط پاچینو را انتخاب کرد. پاچینو در سال 1972 پس از ایفای نقش در فیلم پدر خوانده و بازی فوق العاده‌اش نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که به آن نرسید.
بعد از آن سال با اتکا به بازی درخشان چشمان نافذ و صدای دلنشین‌اش تبدبل به یکی از هنرپیشه‌های موفق و پرکار سیما شد.

در سال ۱۹۷۳ او در فیلمهای مترسک و سرپیکو بازی کرد. در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود. وی در این فیلم نقش فرانک سرپیکو افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند. پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد. اما منتقدان، جایزه گلدن گلاب را به سبب بازی در سرپیکو به وی اهدا کردند.
از دیگر بازیهای چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلمهای پدرخوانده ۲ (۱۹۷۴)، بعد از ظهر سگی (۱۹۷۵) و عدالت برای همه (۱۹۷۹) اشاره کرد. پاچینو برای بازی در همه این فیلمها نامزد اسکار شد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت. او می‌گوید: «من برای اسکار بازی نمی‌کنم، چون بازیگری عشق من است، عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم».
او برای بازی در فیلمهایی چون کرایمر علیه کرایمر (۱۹۷۹)، اینک آخرالزمان، متولد چهارم جولای (۱۹۸۹) برای بازی دعوت شد ولی او قبول نکرد.هنگامی که کاپولا برای فیلم اینک آخرالزمان او را دعوت کرد، پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد: «من با تو به جنگ نخواهم آمد».


دهه ۹۰ را برای باید دهه نوینی برای پاچینو دانست، زیرا او که پس از بازی در فیلم انقلاب (۱۹۸۵) مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود در فیلم دریای عشق (۱۹۸۹) بار دیگر خوش درخشید. از فیلمهای معروف او در این دهه می‌توان به دیک تریسی، پدرخوانده ۳ (۱۹۹۰)،
 فرانکی و جانی (۱۹۹۱)، گلن گری گلنراس (۱۹۹۲)، راه کارلیتو (۱۹۹۳)، التهاب (۱۹۹۵)، تالار شهر (۱۹۹۶)، وکیل مدافع شیطان، دنی براسکو (۱۹۹۷) و خودی (۱۹۹۸) اشاره کرد. اما برترین فیلم او در این دهه، بوی خوش زن در سال ۱۹۹۲ می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند. علاوه بر جایزه اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد. زمانی که نقش شیطان را در فیلم وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) را ایفا کرد، همه بزرگان، نامداران و تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.

در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن گوتام جایزه ویژه یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پس از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانيا، جایزه مشابهی به او اهدا شد. او در سال ۲۰۰۲ در فیلم بی خوابی نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. تاجر ونیزی (۲۰۰۴) را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست.
کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد. چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد. این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده ۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود.
پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکته برجسته در بیشتر بازیهای او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد. فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید: «اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم». صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند، گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعاً بازیگر هستند.
در میان ستاره‌های هالیوود، بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو را می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند.
او سالهای سال با دوست دخترش آنجلو زندگی کرد که حاصل آن دو فرزند دوقلو (Anton & Olivia) است.


پاچینو هرگز ازدواج نکرده اما دارای دخترخوانده‌ای به نام جولی است که مادرش یک معلم تئاتر بوده و پاچینو علاقه زیادی به او دارد.
آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است. او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود، آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست داشتنی باشد.



آل پاچينو به همراه دخرش جولي

جزئيات زندگي پاچينو

پاچینو دارای صدایي گرم و عمیق است که بر اثر کشیدن سیگار کمی خش دار شده است.

او معمولا نقش مردهای قدرتمند و بانفوذ را بازی می‌کند.


تهیه کنندگان پدرخوانده ابتدا گفتند : آن مرد کوتوله ،پاچینو، بدرد نقش مایکل کورلئونه نمی‌خورد!

از سال 1994 اعتیاد روزی دو پاکت سیگار خود را برای حفظ صدایش ترک کرد اکنون او فقط گاهی از سیگار گیاهی استفاده می‌کند.

او به اپرا و آثار شکسپیر علاقمند است.

از سال 2002 به بعد دستمزد پاچینو به بیش از 10 میلیون دلار رسید.

جز یکی از معدود بازیگران سینماست که هرگز ازدواج نکرده است.


او 8 بار نامزد دريافت اسكار شد كه تنها يك بار موفق به كسب آن شد.

او اولین اسکار خود را پس از گذشت 20 سال از اولین نامزدی اسکارش گرفت.

او در کانال 4 انگلیس عنوان بهترین بازیگر تاریخ سینما را به خود اختصاص داد.

او تنها بازیگری بود که در نظرسنجی سایت IMDB هم در بهترین فیلم (پدر خوانده) و هم بدترین فیلم (گیگلی) در يك زمان حضور داشته است!

او پسر خوانده بازیگر و آرایشگر (گریمور) معروف Katherin Kovin-Pacino است.



او رل مایکل کورلئونه را در گیم پدرخوانده رد کرد.

از زبان خودش‌:


«مشکل من این است که نمی‌توانم منظورم را بیان کنم شما باید 50 سال با من زندگی کنید تا احساس کنید من چه مي‌گویم».

«من خیلی خوش شانس بودم، افرادی مانند کاپولا فیلم می‌سازند و من این اقبال را پیدا می‌کنم».

«من خیلی خجالتی بودم اما تنها نور صحنه مرا وادار کرد تا بر این ضعفم غلبه کنم».


جوایز






• ۱۹۷۲ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - پدرخوانده
• ۱۹۷۳ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - سرپیکو
• ۱۹۷۴ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - پدرخوانده ۲
• ۱۹۷۵ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - بعدازظهر سگی
• ۱۹۷۹ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - عدالت برای همه
• ۱۹۹۰ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - دیک تریسی
• ۱۹۹۲ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - گلن گری گلنراس
• ۱۹۹۲ - برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - بوی خوش زن


درآمد

S1m0ne (2002) $11,000,000
The Godfather: Part III (1990) $5,000,000
...And Justice for All (1979) $1,000,000
The Godfather: Part II (1974) $500,000 and 10% of the gross after break-even
The Godfather (1972) $35,000

پاچينو براي فيلم پدرخوانده 3 تقاضاي 7 ميليون دلار كرد، اين كار كاپولا را خيلي خشمگين كرد به حدي كه تهديد كرد فيلنامه را عوض كند و داستان را بعد از تشييع جنازه مايكل كورلئونه ادامه بدهد به همين دليل پاچينو قبول كرد به 5 ميليون دلار راضي شود.


 
 

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

آمريکا عليه جان لنون

 
 آمريکا عليه جان لنون ساخته جان شين فلد و ديويد ليف مستندی جذاب و ديدنی در باره ديدگاه های سياسی جان لنون و نحوه برخورد اف بی آی و حکومت نيکسون با فعاليت های هنری صلح طلبانه و ضد جنگ اوست. دراين فيلم که شب گذشته در پنجاهمين فستيوال فيلم لندن به نمايش درآمد، فيلمسازان با استفاده از تصاوير آرشيوی و گفتگو با چهره های شاخص و برجسته سياسی و روشنفکری امروز مثل نوام چامسکی، طارق علی و گور ويدال و برخی نيرو های راديکال سياسی و دولتمردان سابق آمريکا و کسانی که از نزديک با لنون در ارتباط بودند، خصوصا همسرش يوکو اونو، موفق می شوند تصوير تازه ای از شخصيت لنون و تاثير ترانه ها و عملکرد سياسی او در جامعه آمريکا ارائه کنند. خواننده ای که در دهه های شصت و هفتاد حضور فرهنگی و سياسی قدرتمندی در جامعه آمريکا داشت و سوژه دائمی مطبوعات و رسانه های گروهی بود به طوری که خبرنگاران و عکاسان او و همسرش را حتی تا اتاق خواب نيز دنبال می کردند.
فيلم راوی مستقيم ندارد و با استفاده از مصاحبه های مطبوعاتی و تلويزيونی جان لنون و حرف های او در واقع عمل روايت را به عهده خود لنون گذاشته است.
برخی مواد آرشيوی که در فيلم استفاده شده ، کاملا تازگی دارند و برای نخستين بار است که به نمايش درمی آيند. مثل کنسرت جان لنون در آمستردام یا صحنه های مربوط به تولد فرزندش. علاوه بر تصاوير آرشيوی و حرف های لنون، بخشی از عمل روايت نيز به عهده ترانه هائی که از لنون در فيلم شنيده می شود، گذاشته شده است. به ويژه ترانه مشهورGive a chance to peace که در دهه شصت به سرود ملی جوانان پرخروش آمريکائی بدل شد.
در این فیلم لنون را هنرمندی می بینیم که هنرش را وقف مبارزه در راه برقراری صلح و توقف جنگ در ویتنام می سازد. فیلمساز نشان می دهد که تاثیر ترانه های او برجامعه پر تنش و رادیکالیزه شده آمریکا در دهه شصت تا چه حد بود و چگونه می توانست مردم را برانگیزاند. از زبان بابی سیل- مبارز سیاه در فیلم می شنویم که می گوید تمام دنیا مارا نظاره می کرد و جان لنون این را می دانست . به علاوه فیلمسازان با استفاده از اسناد و مدارک و گفتگوها می خواهند ثابت کنند که حکومت آمریکا تاچه حد از نفوذ جان لنون و تاثیر ترانه های او برجامعه آمریکا می ترسید و چگونه دولت نیکسون او را عامل مزاحمی برای پیروزی سیاسی خود در انتخابات می دانست . اما طارق علی روشنفکررادیکال  پاکستانی الاصل مقیم لندن با اینکه منکر نقش موثر سیاسی جان لنون در رادیکالیزه کردن فضای فرهنگی جامعه آمریکا نیست، اما به اعتقاد او اینکه وجود یک هنرمند و روشنفکر می تواند خطری جدی و تهدید کننده برای دولت آمریکا باشد، بیشتر به یک جوک شبیه است. برخلاف نظر طارق علی، یک سناتور بازنشسته آمریکائی می گوید که تمام فعالیت های هنری و سیاسی لنون توسط دولت نیکسون مونیتور می شد. تا حدی که قبل از زمان انتخابات ریاست جمهوری حکم اخراج او از آمریکا توسط اداره مهاجرت آمریکا صادر می شود. در این که جان لنون ایده صلح را تبلیغ می کرد و مخالف اقدام های خشونت آمیز بود، تردیدی نیست. این را هم از محتوای ترانه هایی که خوانده است می توان دریافت و هم به صراحت در گفتگوهای او شنیده می شود. او در گفتگو با یکی از شبکه های تلویزیونی آمریکا می گوید من دنبال انقلاب بدون خشونت ام. یک نوع انقلاب در هنر نه انقلاب با تفنگ. اما هم دلی و همراهی لنون با مخالفان سیاسی رادیکال دولت آمریکا و فعالان سیاسی تندرویی چون ابی هافمن و بابی سیل او را به یک دشمن امنیتی جامعه آمریکا تبدیل می کند. به نظر گورویدال ، نویسنده مشهورآمریکائی،  صدای جان لنون صدائی بود که دولت آمريکا را می ترساند. به گفته ويدال، ترانه های لنون از منفعل بودن مردم نسبت به جنگ ويتنام انتقاد می کرد در حالی که دولت نيکسون با استفاده از شعارهای ميهن پرستانه، اذهان عمومی را از رسوائی های سياسی دولتمردان آمريکا منحرف می ساخت.
مستند آمريکا عليه جان لنون با رويکرد انتقادی و راديکال خود، نشان دهنده ظرفيت دمکراسی آمريکائی در مواجهه با هنر منتقد و ستيزنده است. 
اين نوشته قبلا در سايت زمانه منتشر شد.  

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

برای آنها که از تاريخ درس نمی گيرند

 
گفتگو با جان شينفلد کارگردان فيلم آمريکا عليه جان لنون
 
 
آمريکا عليه جان لنون(The US vs John Lennon ) مستند جالب و چالش گرانه ای در باره ديدگاه های سياسی راديکال جان لنون خواننده مشهور گروه بيتل ها و فعاليت های صلح طلبانه او عليه جنگ ويتنام و نظامی گری آمريکاست و نشان می دهد که FBI  و سازمان های امنيتی ايالات متحده در سال های دهه های شصت و هفتاد چگونه با او برخورد کرده اند. در اين فيلم که چند شب قبل از شبکه 2 بی بی سی پخش شد، جان شينفلد و ديويد ليف سازندگان آن با کنار هم قرار دادن تصاويری آرشيوی از لنون و استفاده از مصاحبه های او در کنار حرف های چهره های سياسی و روشنفکری چون نوام چامسکی، بابی سيل، دبی هافمن، طارق علی، گور ويدال و جری رابين، تصوير تازه ای از جان لنون را به نمايش می گذارند که در فيلم های مستند ديگری که تا کنون در باره لنون ساخته شده کمتر ديده شده است.
اين فيلم مستند به خوبی ظرفيت دمکراسی آمريکايی و قدرت تحمل حکومت آمريکا را در برابر هنرمندان معترضی چون جان لنون نشان می دهد.
با جان شينفلد(John Schienfeld ) کارگردان آمريکايی اين فيلم که برای پرمير آن به فستيوال فيلم لندن آمده بود، در محل اقامت او در هتل سوفيتل لندن ملاقات کردم و گفتگويی انجام دادم که در اينجا می خوانيد. در اين گفتگو او در باره فيلم خود، سياست های جنگ طلبانه آمريکا و جرج بوش و مستندسازی سياسی حرف هايی می زند که شنيدنی است.
 
 
آيا اين اولين فيلم مستند شماست؟
 
من حدود 13 سال است که فيلم مستند می سازم که بيشترشان برای تلويزيون است. اين اولين فيلم بلند مستند ماست که برای سينما ساخته شده و در سطح بين المللی توزيع شده است. ما(منظور او و ديويد ليف است) احساس می کنيم مسائلی که در اين فيلم مطرح کرده ايم مسئله بسياری از کشورهای جهان است مسائلی چون آژادی بيان، سوء استفاده حکومت ها از قدرت و فرهنگ پاپ.
 
در اين فيلم، شما از نريشن و تکنيک Voice Over استفاده نکرديد. تشريح موضوع بدون استفاده از نريشن کمی دشوار است.
 
خوشحالم که به اين موضوع اشاره کرديد. ما عمدا از نريشن پرهيز کرديم. ما نريتور(راوی) نمی خواستيم بلکه می خواستيم جان لنون خود راوی باشد. از اين رو در تمام کليپ هايی که او ظاهر می شود و حرف می زند، در نماهای آرشيوی و در مصاحبه هايی که او نظراتش را در باره موضوع های مختلف بيان می کند، او در حال روايت است و اساسا او راوی است چرا که چه کسی بهتر از او می تواند داستانش را برای ما بازگو کند. اين چالش اصلی اين نوع فيلم هاست. اينکه شما قطعات مختلف يک روايت مرتبط راکنار هم قرار دهيد بدون اينکه کسی آنها را به هم گره بزند. کار سختی است ولی ما اين کار را کرديم. چرا که صداهای فوق العاده ای در اين فيلم داشتيم. آدم های باهوش و متفکر و افرادی که فصيح حرف می زنند، چيزهايی می گويند که ما می خواستيم بگويند و ما با پيوند بين آنها داستان را پيش برديم.
 
شما از نويسندگان و روشنفکرانی چون نوام چامسکی، طارق علی و گورويدال استفاده کرديد که تصوير متفاوتی از جان لنون برای ما می سازند. چگونه آنها را راضی کرديد که با شما همکاری کنند.
 
خوب کاری که ما کرديم اين بود که ما سابقه خوبی در حرفه مان داريم و آن ساختن فيلم های متفکرانه و متعهدانه است نه فيلم های سطحی( جان شينفلد از واژه Tabloid استفاده می کند که به روزنامه های زرد اطلاق می شود) و وقتی به اين آدم ها زنگ می زنيم و می گوييم که می خواهيم در فيلم ما حضور داشته باشيد، اين آدم ها ما را می شناسند و با خود می گويند اينها آدم های خوبی اند و فيلم های هوشمندانه ای می سازند. ولی وقتی به آنها می گوييم که رويکرد ما چيست، آنها می گويند خوب اين چيزی است که ما دوست داريم در باره آن حرف بزنيم. به نظر من در بيشتر موارد اين طوری است: رويکرد جالب نسبت به دوره ای جالب و آنها حرف های زيادی داشتند که در باره اين دوره بزنند.
 
به نظر من فيلم شما بيشتر با بعد سياسی شخصيت جان لنون سروکار دارد و کمتر ما آدم هايی از فرهنگ پاپ و صنعت موسيقی می بينيم که در باره لنون حرف بزنند. چرا؟
 
درسته. برای اين فيلم تصميم گرفتيم از کسانی استفاده کنيم که در آن دوره و آنجا بودند، افرادی که در دنيای لنون بودند، افرادی که در صحنه سياست، فرهنگ و جامعه آمريکا بودند. ما دنبال آدم هايی نبوديم که در باره دهه شصت تحقيق کرده باشند و يا درباره آن مطلب نوشته باشند بلکه کسی را می خواستيم که در آن دوره و آنجا بوده باشد. بنابراين بسياری از ستاره های پاپ که می توانستند در باره جان لنون به عنوان يک ستاره پاپ حرف بزنند نمی توانستند در باره اين جنبه از کار او صحبت کنند. و ما احساسمان اين بود که آنها نمی توانند چيزی به ما ارائه کنند. اگر فيلمی در باره بيوگرافی جان لنون می ساختيم، از آن آدم ها استفاده می کرديم اما اين فيلم متفاوت است. اين يک فيلم سياسی است و فکر نمی کنم که ستاره های پاپ در مورد فيلم های سياسی حرفی برای گفتن داشته باشند.
 
آنچه که از فيلم شما دريافتم اين است که آمريکايی ها موقعيت وحشتناکی را در دهه های شصت و هفتاد با جنگ ويتنام و غيره تجربه کردند اما به نظر می رسد که آنها اکنون از اين تجربه ها و تاريخ درس نمی گيرند و دوباره دارند آن را تکرار می کنند. آيا به نظر شما آنها حافظه تاريخی ندارند؟
 
پرسش بسيار خوبی است. به نظر من اين حرف در باره بسياری از حکومت ها صدق می کند نه فقط حکومت آمريکا. فکر می کنم بيشتر رهبران سياسی همان اشتباهاتی را تکرار می کنند که اسلاف آنها کردند. چرا که آنها احساس می کنند : من آدم مهم تری هستم، من فرق دارم، من آن اشتباهات را مرتکب نمی شوم.
اما نقل قول مشهوری از فيلسوف بزرگ آمريکايی جرج سانتا يانا(George Santayana) هست که می گويد: آنها که از تاريخ درس نمی گيرند محکومند آن را تکرار کنند.
ما اين را امروز در آمريکا می بينيم، در بريتانيا می بينيم و احتمالا در کشور تو ايران هم می بينيم. اين رهبران هستند که از گذشته درس نمی گيرند و اين واقعا يک تراژدی است و مردم از عملکرد آنها رنج خواهند برد.
 
اين يک تراژدی است و فيلم تو پايان اين تراژدی و نتيجه سياست های حکومت آمريکا را به ما نشان می دهد.
 
و ما از لنون به عنوان روشی برای بيان اين داستان استفاده کرديم اما اين فيلم در باره اين موضوع های مهم تر نيز هست.
 
طارق علی در فيلم شما می گويد اينکه روشنفکران و هنرمندان تهديدی برای آمريکا باشند بيشتر به شوخی شبيه است. اما شما سعی داريد نشان دهيد که جان لنون يک تهديد واقعی و يک چهره خطرناک و چنانکه شما در فيلم می گوييد يک چهره ضد سيستم(anti establishment) در تاريخ آمريکا بود.
 
فکر می کنم منظور طارق علی اين بود که اين فکر احمقانه است ولی آنها اين فکر را می کنند. حکومت از روشنفکران می ترسد. به علاوه او نکته ای را می گويد که ما نتوانستيم برايش جايی در فيلم پيدا کنيم ولی قرار است در دی وی دی فيلم آن را بگنجانيم. او می گويد حکومت نمی تواند خائن و خادم را از هم تشخيص دهد به اين معنی که اگر تو چيزی عليه حکومت بگويی تو خائنی. ما در جامعه ای زندگی می کنيم که قاعدتا بايد آزادی بيان داشته باشيم و بايد اين اجازه را داشته باشيم که ديدگاه هايمان را در باره مسائل مختلف بيان کنيم و انجام اين کار واقعا مهم است.
 
در باره خودت چی؟ به عنوان کارگردان اين فيلم؟
 
از چه نظر؟
 
از ديد حکومت؟ آيا به تو هم به عنوان يک چهره ضد سيستم نگاه می کنند؟
 
من آدم خيلی مهمی نيستم.
 
منظور من بعد از ساختن فيلمی با چنين رويکردی است.
 
فکر نمی کنم آنها توجه چندانی به اين فيلم داشته باشند.منظورم اين است که اين فيلم خطر بزرگی برايشان محسوب نمی شود. نمی دانم فيلم ديکسی چيکس(Dixie Chicks) را ديده ای يا نه که در همين فستيوال نشان داده شد. آنها با حرف هايی که در اين فيلم در باره جرج بوش زدند قطعا دچار دردسر خواهند شد. اما به نظر من اين فيلم تنها می تواند برای آنها ناراحت کننده باشد تا چيز ديگر. آنچه که ما سعی کرديم نشان دهيم اين بود که فضای دهه های شصت و هفتاد و پارانويايی که در دستگاه اجرايی نيکسون و حکومت آمريکا وجود داشت طوری بود که آنها را وادار کرد طوری رفتار کنند که اشتباه بود و اين چيزی است که ما در باره آن حرف می زنيم و اين پارانويا شايد همان چيزی نباشد که امروز همه جا هست اما می تواند باشد و به نظر من اين همان هشداری است که می گويد: مراقب باش، در غير اين صورت شايد مجبور شوی تاريخ را تکرار کنی.
 
آيا فکر می کنی نمايش فيلم ات در آمريکا با سانسور مواجه شود؟
 
نه. ما هيچوقت اين را تجربه نکرديم. ما هيچ مشکلی برای ساخت اين فيلم نداشتيم. همينطور هيچ مشکلی برای نمايش آن.
 
به عنوان مستندسازی که در باره مسائل سياسی فيلم می سازيد نظرت در باره سياست های جرج بوش در خاورميانه و تحريم آمريکا عليه ايران چيست؟
 
اين قطعا نظر شخصی من است. به نظر من هر دو طرف دارند غير مسئولانه رفتار می کنند. فکر می کنم حکومت ايران سعی دارد آمريکا را تحريک کند. از آن طرف حکومت آمريکا هم واقعا نمی فهمد که در آن نقطه از جهان چه می گذرد و اين واقعا شرم آور است. من می دانم که جمعيت زيادی از ايرانی ها در لوس آنجلس يعنی جايی که من زندگی می کنم سکونت دارند و من دوستان زيادی در بين آنها دارم. آدم هايی بسيار روشنفکر و باهوش. از نظر من حکومت ايران سرکوب گرتر از حکومت آمريکاست.
 
نظرت در باره موج ضد آمريکايی که روز به روز در جهان گسترش می يابد چيست؟
 
نکته اول اينکه من فيلمی در هندوستان می ساختم و يک هفته آنجا بودم. هر وقت به يک کشور خارجی می رويم يک نفر را استخدام می کنيم که آدم محلی است و به زبان بومی حرف می زند و کار ما را در آنجا راه می اندازد. برايمان اجازه فيلمبرداری يا اجازه ورود به يک مکان را می گيرد. همينطور ما را به آدم ها معرفی می کند. اين آدم بعد از يک هفته کار کردن با ما به من گفت می دانی جان! تو شبيه آمريکايی ها نيستی. گفتم چرا؟ گفت برای اينکه تو نه چاقی و نه قد بلند و به حرف آدم ها گوش می دهی و به فرهنگ های ديگر علاقمندی. اينکه آنها در باره آمريکايی ها اينگونه فکر می کنند برای من جالب بود.
نکته دوم اينکه آنها از سياست جرج بوش خوششان نمی آيد و من هم همينطور. من به بوش رای ندادم. اما فکر می کنم آنها به آمريکايی ها علاقمندند. وقتی من به کشورهای ديگر سفر می کنم مردم را می بينم که به من احترام می گذارند و با من خوب رفتار می کنند و نمی گويند: « اوه، او هم يک آمريکايی است، ما بايد...»
فکر می کنم اين موج ضدآمريکايی مربوط به بوش و دستگاه اجرايی او باشد. به نظر من آنها با سياست های خود و گاه با بی خردی ای که منجر به اين سياست ها می شود، مردم را بيگانه کرده اند.
 
به نظر می رسد بعد از مستند مايکل مور، ساختن مستندهای بلند سياسی گسترش فوق العاده ای يافته است. به نظر تو چه آينده ای در انتظار اين گونه فيلم های مستند سياسی است؟
 
فکر می کنم آينده مستندهای سياسی خوب باشد. مردم برای ديدن آنها علاقه نشان می دهند و وقت می گذارند. اين فيلم ها مسلما به اندازه ماموريت غير ممکن 3 پول نمی سازند. با اين حال مخاطب برای ديدن آنها نيز وجود دارد و اين برای ما خيلی خوب است چون به ما اجازه می دهد که داستان های مختلفی را بيان کنيم. قبلا اين تصور وجود داشت که فيلم مستند معمولا راجع به طبيعت و جفت گيری مگس ها و غيره است. اما امروز شما می توانيد با فيلم مستند موضوع های سياسی، اجتماعی و فرهنگی را بيان کنی و اين برای من که می خواهم چنين موضوع هايی را فيلم کنم، فوق العاده است.
 
* ديکسی چيکس:خفه شو و بخوان  (Dixie Chicks: Shut up  and sing) ساخته باربارا کاپل و سيسيلا پک مستندی در باره گروه موسيقی کانتری ديکسی چيکس است. گروهی که جايزه موسيقی گرمی امسال را به دست آوردند

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

تصویری شگفت آور از رئیس جمهور بیرحم اوگاندا

آخرین پاشاه اسکاتلند اولین فیلم بلند سینمایی کوین مک‌دانلد می‌باشد. شهرت مک‌دانلد بیشتر به خاطر ساخت فیلمهای مستند است. وی برای ساخت فیلم مستند "یک روز در سپتامبر" موفق به دریافت اسکار شد.

مک دانلد در ساخت این فیلم نیز از تجربه مستندسازی خود استفاده نموده و فیلم داستانی را به سبک مستند به تصویر می‌کشد.

آخرین پادشاه اسکاتلند براساس رمان ژیلس فودن ساخته شده که داستان پزشک جوان اسکاتلندی را روایت می‌کند که در سال 1971 به اوگاندا سفر می‌کند و طی اتفاقاتی به پزشک مخصوص و مشاور ایدی امین دیکتاتور اوگاندا می‌شود. فیلم از زاویه‌ای نزدیک به شرح جنایات امین می‌پردازد و در راه نمایش شخصیت امین، بازی فورست ویتاکر آنقدر چشمگیر بوده که در صورت جستجو برای مطالب درباره این فیلم همه نظرات به بازی ویتاکر معطوف می‌شود. The Last King of Scotland

اگرچه جیمس مک آوی در نقش پزشک انگلیسی بازی قابل قبولی ارائه می‌‌دهد، اما ویتاکر آنقدر خوب بوده که به واقع بمانند یک دیکتاتور بر فیلم فرمانروایی می‌کند. ویتاکر برای بازی در این نقش به اوگاندا سفر کرده و با خانواده و آشنایان امین صحبت کرده تا بتواند خلق و خوی امین را بخوبی به نمایش بگذارد. همچنين او برای هماهنگ شدن با فرهنگ ملت آفريقا ، رفتارها ، رسوم و مهمتر از همه زبان آنان را آموخت.

نام رمان و فیلم برمی‌گردد به امین و علاقه او به بگ پایپ (ساز اسکاتلندی) و هرکس که به نوعی به امپراطوری بریتانیا ادای دین می‌نماید. شاید آخرین پادشاه اسکاتلند به نوعی داستان پزشک اسکاتلندی باشد اما در هر صورت این فیلم فورست ویتاکر است.

در چنین فیلمهایی که بر اساس داستان واقعی زندگی یک شخصیت می‌باشد، قدرت بازیگری در ارئه شخصیت مورد نظر بیش از هر عنصری در فیلم نمود دارد. در زیر گفتگویی با فورست آورده شده.

شما در مورد شایعاتی  كه پیرامون اسكارمطرح می شود چه فكر می كنید ؟

فارست ویتاكر : اگر حرف هایی زده شده حتما" لازم بوده است و می تواند به بهبود خط مشی من در زندگی كمك كند. بسیار خوشحالم كه مردم كار من را دوست دارند. فوق العاده است .چون من روی این شخصیت خیلی كار كردم. با اینكه فیلم با هزینه ای اندك  یعنی حدود  8  میلیون دلار ساخته شد امید آن می رود كه افراد زیادی به سینماها بكشاند.من فیلم های زیادی  بازی كرده ام و مردم راجع به نقش من در آن صحبت كرده اند فیلم های خوب  و فیلم های بد.اما این اصلا" مهم نیست.اوایل امسال در مورد فیلم  حامی  (The Shield ) كه از بازی های سال گذشته بود اخبار حاكی از آن بود كه من نامزد یا برنده جایزه  ایمی  )  (Emmy شده ام .اما من حتی نامزد هم نبودم.اگر چیزی شبیه به آن اتفاق می افتادعالی بود، اما من با واقعیت زندگی می كنم . برای آخرین پادشاه اسكاتلند احساس غرور می كنم كه مردم آنرا فیلم خوبی می دانند و امیدوارم كه باز هم برای دیدن آن بروند.

آیا شما نقش هایی را كه می خواهید بازی كنید مورد مطالعه وبررسی قرار می دهید؟

فارست ویتاكر : بعضی وقت ها ، زمانی كه نقش را می بینم احساس راحتی وآسودگی خاطرنمی كنم ،اما برای این نقش احساس بسیارخوبی داشتم كه برای خودم هم غیر عادی بود. من همیشه به چیز هایی كه نتوانسته ام درست انجام دهم دقت می كنم . شاید به این دلیل كه زمانی كه در آنگولا مشغول بازی نقشم بودم هر چیزی كه می توانستم انجام بدهم را حس می كردم. زمانی كه آنجا را ترك كردم نمی دانم چه چیز بیشتری می توانستم انجام بدهم كه اگر انجام می شد عالی بود و اگر انجام نمی شد من مجبور بودم كه با خودم روبرو بشوم .همه اش همین .The Last King of Scotland

چه احساسی داشتید زمانی كه  رهسپار اوگاندا شدید ؟

فارست ویتاكر : من سعی می كردم كه همیشه با نقشم باشم كه نیروی زیادی از انسان می گیرد و كاری فرساینده است .مثل اینكه مجبور باشی از نردبانی بالا بروی وخودت را در آینه ببینی در حالی كه می ترسی .بنابراین بهانه می آوری و ازاین كار اجتناب می كنی . اما من هیچ بهانه ای دست خودم ندادم من مجبور بودم در آینه نگاه كنم و از این كار احساس غرور می كنم .

آیدی امین (  Idi Amin   ) را چگونه توصیف می كنید ؟

فارست ویتاكر : اول و مهمتر از همه او یك سرباز بود. او قدرت انتخاب زیادی دارد چون سرباز است . حتی در پایان  ،زمانی كه كارها به هرج ومرج می كشد او مثل یك سرباز رفتار می كند وسعی می كند كه از خودش در برا بر دشمنانش دفاع  كند وآنها را نابود كند . زمانی او یك ژنرال بود و دیگران به او تلقین می كردند كه چه كسی  دشمن است ،در مقام یك رئیس جمهور، او می توانست تصمیم بگیرد كه چه كسی دشمنش است و این دلیل بروز مشكلات بود.

معمولا" بازیگران در مورد نقش های منفی و شرارت آمیزحس بدی ندارند ومثل دوستان بد در مورد آن فكر نمی كنند شما با چه منطقی رفتار درنده خوی او با مردمش را مطرح می كردید ؟

فارست ویتاكر : زمانی كه كل داستان برای من گفته شد در ذهن بانقشم درگیر شدم و  شروع به بازی  كردم و در این بازی ، ترس و پارانویا  را حس كردم .من تصویری از او دیدم در جایی كه به نظر می رسید ازاینكه كنار گذاشته شده در فشار شدیدی است وصحنه بارها در ذهن من مرور شد . چه احساسی خواهی داشت زمانی كه می بینی از همه طرف مورد حمله قرار گرفته ای ؟ چه حسی است زمانی که فكر می كنی اطرافیانت سعی می كنند تا تو را نابود كنند ؟ این فكر واین حس حتی در پایان زمانی كه با نیكلاس  (  (James McAvoy بحث می كردم و به دوستان واطرافم نگاه می كردم و سعی می كردم تا ژستی بگیرم كه همه قبول كنند كه من د رست می گویم،  با من بود.

آیا دوست دارید نقش های منفی بازی كنید ؟

فارست ویتاكر : من  دوست دارم نقش های پیچیده و دوگانه را  بازی كنم و سعی می كنم تصویر روشنی از آنها ارائه كنم ، این خیلی جالب تر است. من نقش آدم های زیادی با تیپ های مختلف را بازی كرده ام، اما در همه آنها سعی داشته ام كه حس انسانیت را پیدا كنم و این بهترین كار من است .

آیا می توانید نقش كمدی بازی كنید ؟

فارست ویتاكر : من اخیرا" كاراكتری را بازی كرده ام كه واقعا" چاپلوس بود .این مرد خیلی اعصاب خوردكن بود . بازی در این نقش و انجام آن برای من خیلی مشكل بود و انرژی زیادی از من می گرفت ،انرژی زیادی كه می بایست صرف خانواده ام و مهمتر از همه همسرم می شد كه همیشه پشتوانه من بوده است.

آیا شما اقوام امین (Amin ) را ملاقات كرده اید ؟

فارست ویتاكر : بله ، من به آرو آپ ( Aro up ) در شمال رفتم و خواهر و برادر و موسس علی ( Mosses Ali) یكی از ژنرال هایش را دیدم ، همچنین ملاقات هایی داشتم با دو تن از وزرا ، یكی ازدوست دخترهایش و مردمی كه داستان های كوچكی درباره او می دا نستند . تقریبا" هر كسی چیزی برای گفتن داشت .

در آنگولا ملاقاتی با ایندینز ( Indians  ( داشتم برای اینكه بدانم برای او چه اتفاقی افتاده است ، خیلی غیر منتظره بود چون او مطالب جالبی درباره امین ( Amin) بیان كرد.The Last King of Scotland

تجربیات وحوادث  چگونه شما را تغییر می دهند؟

فارست ویتاكر: یكی ازدوستان تعریف كرد آیدی امین (  Idi Amin   ) جایی می رفت وجاده بسته بود و من او به موقع به محل مورد نظر رساندم و او مرا ژنرال كرد. با بررسی تمامی این اطلاعات من شروع به آفریدن خاطرات كردم . من ذهنم را فریب دادم كه ( Swahili) زبان اول و انگلیسی زبان دوم من است من ذهنم را فریب دادم كه این لحظات واقعا" مال من است برای اینكه من هر كاری با آنها می كردم ، من غذا می خوردم ، به موسیقی گوش می دادم ، به میهمانی می رفتم .  بچه ها برای شما می رقصند و ( boogieing) می نوازند، اینجاست كه می فهمید این لحظات چه معنایی دارند ، آنها خاطرات شما هستند و شما با آنها در یك مسیر همراه می شوید . اكنون من می دانم كه چگونه مثل او غذا بخورم ،اما در ابتدا نمی دانستم .بعد از مدتی نشستن روی زمین هنگام غذا خوردن جزو تمایلات طبیعی من شد .

چه چیزی شما را به بازی شخصیت های پیچیده می كشاند ؟

فارست ویتاكر : بیش ازهمه جرات من . من به این حركت مثل یك فرصت نگاه می كنم كه یاد بگیرم ،مطالعه كنم و مثل یك انسان رشد كنم . این گونه نیست كه من مخصوصا" شخصیت های شبیه به هم بازی نكنم ، بلكه من قصد دارم تا به یادگیری ادامه دهم . این ثابت میكند كه خط مشی درستی دارم .

آیا شخصیت تاریخی وجود دارد كه شما دوست داشته باشید بازی كنید؟

فارست ویتاكر : دوست دارم فیلمی در مورد  واقعه هانی بال  ( Hannibal) در كارنامه ام داشته باشم .من دست نوشته ای خواندم درباره آن روز ،كه در مورد یك واعظ جنوبی بود و دوست دارم كه آن را بازی كنم . من می خواهم یك نقش حقیقی بازی كنم ، زیرا پدربزرگ من یك واعظ جنوبی بوده است. خیلی از افراد خانواده پدری من واعظ بوده اند. اگر این نقش بر سر راه من قرار بگیرد حتما" آنرا بازی خواهم كرد.

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

ياسمينا رضا و مطالعه قدرت سياسی

 
اين نوشته چند روز قبل از پيروزي نيکلا سرکوزي در انتخابات رياست جمهوري فرانسه در سايت زمانه منتشر شده است. 
 
 ياسمينا رضا(Yasmina Reza) نمايشنامه نويس، رمان نويس، بازيگر و سناريست فرانسوی، نگارش کتابی را در باره نيکلا سرکوزی سياستمدار راستگرای فرانسوی و نامزد مقام رياست جمهوری اين کشور آغاز کرده است. وی مدتی است که به شخصيت، زندگی و فعاليت های سياسی سرکوزی علاقمند شده و به مطالعه وسيعی در باره او دست زده است. سرکوزی به رضا اجازه داده که در ملاقات های خصوصی اش حاضر باشد و او را در همه حال و همه جا، در هواپيما، در ترن، هنگام صرف ناهار وشام و در مبارزات انتخاباتی اش دنبال کند.
ياسمينا رضا 47 سال(متولد اول ماه مه 1959 ) دارد. مادرش مجارستانی و پدرش ايرانی/روسی و هر دو يهودی اند. وی کار هنری اش را به عنوان بازيگر تئاتر در نمايشنامه های مدرن و کلاسيک شروع کرد. در 1987 برای نخستين نمايشنامه اش مکالمات بعد از تدفين(Conversation After a Burial) جايزه فرانسوی مولير را به عنوان بهترين نمايشنامهنويس دريافت کرد. در سال 1990 برای دومين نمايشنامه اش يعنی گذرگاه زمستانی(Winter Crossing) نيز برنده جايزه مولير شد. در 1994 نمايشنامه هنر(Art) را نوشت که شهرتی بين المللی برای او کسب کرد و جوايز ايونينگ استاندارد لندن و جايزه لارنس اليويه را به عنوان بهترين نمايش کمدی دريافت کرد.
 نمايشنامه ای که تا کنون به 35 زبان دنيا از جمله فارسی(با ترجمه داريوش مودبيان) برگردانده شد و از سال 1996 تا سال 2002 در سالن های تئاتر وست اند لندن بر روی صحنه بود و جمعا نزديک به 140 ميليون پوند درآمد داشته است. هنر نمايشنامه کوتاهی در باره چند دوست است که در باره تابلوی نقاشی مدرنی که يکی از آنها خريده و در واقع يک بوم خالی است بحث و مشاجره می کنند و دوستی آنها به هم می خورد. تم اصلی نمايشنامه هنر، خودفريبی است. ياسمينا در اين باره می گويد:
« خودفريبی برای من بخش مهمی از زندگی است و من امروز به خصوص آن را با دنبال کردن يک چهره سياسی می بينم. خودفريبی امروز حکومت می کند. خودفريبی عنصر مسلط نهاد بشری است. خودفريبی تنها دروغ گفتن به ديگران نيست بلکه دروغ گفتن به خود است. شکلی از محافظت است و ناشی از احساسات ديگر مثل احساس غرور، نخوت، ترس، و درآميختن با ديگران است.»
به علاوه ياسمينا در بيشتر آثارش به تحليل و کالبد شکافی رفتار متظاهرانه ثروتمندان نوکيسه پرداخته و خشونت و وحشی گری ای را که پشت لفافه تمدن پنهان شده برملا کرده است.
ياسمينا از زمزمه ها و شايعاتی که پيرامون رابطه او و سرکوزی ساخته شده آگاه است. مخالفان سرکوزی می گويند او به کمپين انتخاباتی سرکوزی پيوسته است. اما خانم رضا به اين حرف ها بهايی نمی دهد و کارش را دنبال می کند و تنها نگرانی او اين است که مبادا جلوی انتشار کتابش گرفته شود. کتابی که در آن به تجزيه و تحليل سرکوزی و کالبد شکافی آنچه که او سرنوشت سياسی می نامد، می پردازد. او هر روز می نويسد و نظراتش روزانه تغيير می کند ولی بر اين نکته تاکيد دارد که کتابش يک پرتره ادبی غير داستانی خواهد بود. وی در اين باره می گويد:
« من دارم کاری می کنم که تا کنون کسی انجام نداده است. هيچ کتابی با اين ويژگی در باره چرچيل، دوگل يا کندی وجود ندارد. کتاب های زيادی در باره آنها نوشته شده اما اغلب زندگی نامه نويسان، مقاله نويسان يا روزنامه نگاران آنها را نوشته اند. هيچگاه يک نويسنده ادبی در زمان اوج قدرت سياسی آنها چيزی در باره شان ننوشته و من خيلی خوشحالم که به اين ايده رسيدم و آن را دريافتم.».
خانم رضا و سرکوزی وجوه اشتراک زيادی با هم دارند. مهم ترين آن پس زمينه غير فرانسوی آنهاست. سرکوزی نيز از خانواده ای يهودی است. پدرش يک اريستوکرات مجارستانی و مادربزرگش يونانی است. هر دو از کودکی به فرانسه عشق ورزيدند و خود را مديون جامعه فرانسه می دانند. ياسمينا احساس می کند که کاملا يک زن فرانسوی است. شخصيت های او نيز که صحنه های تئاتر را اشغال کرده اند، به شدت فرانسوی اند. با اين حال او قبول دارد که فرانسوی ها يک حس برتری طلبی پيچيده و غريبی دارند. به اعتقاد او   يک حس سقوط و ويرانی بر فرانسه امروز حاکم است. وی در گفتگو با گاردين می گويد نويسنده ای سياسی نيست و نمی خواهد کتاب سياسی بنويسد اما علاقمند موضوع مهاجرت است، خصوصا مسئله ادغام فرهنگی که سرکوزی مطرح کرده است. ياسمينا از واژه مدارا(tolerance) خوشش نمی آيد و واژه پذيرش(acceptance) را ترجيح می دهد. به اعتقاد او نسل جديد مهاجران فرانسوی برای اينکه از سوی جامعه ميزبان پذيرفته شوند چاره ای ندارند جز اينکه در اين جامعه ادغام شوند. می گويد:« من نه پدرم فرانسوی بود و نه مادرم اما از بچگی با اين ايده مطلق بزرگ شديم که بايد فرانسه را دوست داشته باشيم و بايد زبان فرانسوی را با لهجه عالی صحبت کنيم.
اين مسئله باعث شد احساس کنيم که واقعا فرانسوی هستيم. اما امروزه فرزندان مهاجران که در فرانسه زندگی می کنند چنين حسی ندارند و به دلايل اجتماعی با روحيه فرانسوی بزرگ نمی شوند. اشتباه بزرگ سياستمداران اين نبود که جلوی آن را گرفتند بلکه اين بود که به يک نسل يا حتی دو نسل اجازه دادند که اينجا متولد شوند ولی احساس کنند هنوز خارجی اند.».
به نظر ياسمينا رضا اين که بسياری از رهبران سياسی خود را وقف قدرت مطلق سياسی می کنند، نوعی مبارزه عليه زمان است. می گويد:
« اين آدم ها می خواهند سريع تر از زمان حرکت کنند. آنها نمی خواهند زمان قوی تر از آنان باشد. آنها نمی خواهند بميرند، نمی خواهند گذشت زمان را ببينند. نمی خواهند احساس کسالت و بی حوصلگی کنند. نمی خواهند در موقعيتی باشند که زمان بر آنها سنگينی کند.»
به اعتقاد او چهره های سياسی، ورسيون فشرده شده بشريت اند:
« من در باره آن چهره های سياسی حرف می زنم که به دنبال قدرت مافوق اند؛ تونی بلر، نيکلا سرکوزی و آنجلا مرکل. آنها از تخم و ترکه به خصوصی اند. آنها درست مثل ما هستند اما کمی بيشتر. آنها شکننده تر، قدرتمندتر، ضعيف تر، مضطرب تر، مقاوم تر و سردترند، اما آنها بيش از هرچيز آسيب پذيرند. اين همان چيز جالبی است که من در باره اش می نويسم يعنی ديدن اين آسيب پذيری شديد.».
اما تا کنون تصويری از سرکوزی به عنوان فردی آسيب پذير در رسانه های فرانسه ارائه نشده است.
منتقدان سرکوزی او را «سزار کوچک» خطاب کرده و فردی خطرناک و تشنه قدرت می دانند. کسی که معتقد است برای ايجاد نظم و قانون بايد پليس ضد شورش را به خيابان های پاريس کشاند. اما حاميان او می گويند سرکوزی تنها مرد شجاع و قدرتمندی است که می تواند در فرانسه رفورم ايجاد کند.
با اين حال برای ياسمينا رضا، سرکوزی شخصيت آسيب پذيری است:
« سرکوزی خيلی آسيب پذير است. او آدمی واقعی است و عروسک نيست. مردی است که مستعد رنج های شديد است و البته اين چيزی نيست که غالبا در رسانه ها بر آن تاکيد می شود.».
مفسران سياسی می خواهند بدانند آيا اين شخصيت ناپايدار موفق خواهد شد يا شکست خواهد خورد. آيا ياسمينا رضا اين نقطه ضعف کشنده شکسپيری را می بيند؟ خود می گويد:
« اين دقيقا همان چيزی است که دارم می نويسم. نقطه ضعف کشنده. من خيلی خوش شانس ام که می توانم از نزديک شاهد اين نقطه ضعف باشم. نقطه ضعفی که به مفهوم حقيقی شکسپيری آن، تراژيک است نه به مفهوم روزمره ای که ما می دانيم.»
به نظر ياسمينا، سرکوزی دو شخصيت متفاوت خصوصی و عمومی ندارد. او با کل اين مفهوم مخالف است و می گويد دوستان مشهور زيادی دارد که چه در برابر دوربين و چه خارج از آن رفتار يکسانی دارند. با اينکه سرکوزی زندگی خصوصی پرماجرا و هيجان انگيزی داشته که همواره مورد توجه مردم عادی و رسانه ها بوده اما زندگی خصوصی سرکوزی و رابطه عشقی او با زنان متعدد موضوع کتاب ياسمينا رضا نيست. همينطور کتاب او ربطی به روانکاوی شخصيت سرکوزی ندارد. او هيچگاه در نمايشنامه هايش اشاره ای به کودکی شخصيت هايش نمی کند.
او فقط می خواهد همچون شکسپير، جاه طلبی های سياسی يک رهبر مقتدر را دراماتيزه کرده و به روی صحنه تئاتر بياورد. چه سرکوزی در انتخابات ببرد و چه ببازد، کتاب او در پاييز منتشر خواهد شد. او تنها به ظرفيت دراماتيک اين رويداد فکر می کند.
 
ياسمينا رضا علاوه بر نمايشنامه، رمان و فيلمنامه هم می نويسد. از وی تا کنون رمان های ويرانی(Desolation)، سورتمه آرتور شوپنهاور وHammerklavier  منتشر شده است.
ياسمينا، رمان  Hammerklavier را با الهام از زندگی پدرش که از بازماندگان کوره های آدم سوزی آشويتس بود نوشته است. او گاهی در نمايشنامه ها و فيلمنامه هايی که می نويسد، بازی هم می کند. در سال 2001 وی در نقش اينس(Ines) در نمايشنامه زندگی ضربدر سه(Life x 3) نوشته خودش که در نشنال تيتر لندن اجرا شد، بازی کرد. در اين باره گفته است:« نقش غافلگيرکننده ای برای من بود چون اينس يک قربانی است و قرار نبود من قربانی باشم.»
ياسمينا، نمايشنامه مسخ نوشته کافکا را نيز به زبان فرانسه برای رومن پولانسکی ترجمه کرد که آن هم برنده جايزه مولير بهترين ترجمه نمايشنامه شد.
آخرين نمايشنامه او با عنوان Le Dien du Carnage داستان تلخ دو زوج است که بر سر حادثه خشونت باری که برای فرزندان آنها پيش آمده جروبحث می کنند. اين نمايشنامه در ماه ژانويه با بازی ايزابل هوپر در پاريس به روی صحنه خواهد رفت. اما تا آن زمان تمام توجه او معطوف تصوير تازه ای است که می خواهد از نيکلا سرکوزی ارائه دهد. کاری که جهان ادبيات منتظر نتيجه آن است

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات