تبليغاتX
لاهيج فيلم
 
       
 انتخاب براي Homepage اضافه کردن به Favorites
 
 
 
منوي اصلي
صفحه اصلي تماس با ما
آمار سايت آرشيو مطالب
Rss مرکز دانلود رایگان
 
اضافه کردن به علاقه مندي ها
موضوعات
آرشيو مطالب
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
سايت هاي همکار

بزرگترین مرکز دانلود رایگان
اینده من
گيلانيان
پاورلیفتر
ورگ
لاهیجان
یک ذهن زیبا

لينکستان

تمام لينکها
آمار سايت
نويسندگان :

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :


لوگوی دوستان
Clickkon.com | بزرگترین مرکز دانلود رایگان در ایران
 
بزرگترین مرکز دانلود رایگان در ایران
 

: مل گیبسون" بنگاه خیریه را می اندازد!
 

بازیگر و کارگردان آمریکایی روز گذشته با اسکار آریاس رئیس جمهور کاستاریکا دیدار و درباره کمک‌های مالی به سرخپوستان آمریکای مرکزی با وی بحث و گفتگو کرد.
به گزارش خبرنگار مهر، آریاس پس از دیدار یکساعته خود با مل گیبسن به خبرنگاران گفت: "او قصد دارد به بومی های اینجا کمک کند و می خواهند بداند این کمک ها از چه کانالی باید منتقل شود."

آریاس گفت ستاره فیلم هایی مانند "آسلحه مرگبار" که سال گذشته حماسه مایایی "آپوکالیپتو" را کارگردانی کرد، کمتر از یک ماه دیگر به کاستاریکا بازمی گردد تا دقیقا مشخص شود چه میزان کمک خواهد کرد و این مبلغ را در اختیار چه سازمانی قرار می دهد.

گیبسن پیش از سفر به کاستاریکا از ارائه توضیح درباره علت سفر خود خودداری کرد، اما پس از دیدار با رهبر کاستاریکا برای چند دقیقه به سئوالات خبرنگاران پاسخ داد. گیبسن خود را یکی از طرفداران آریاس خطاب کرد که سال 1987 برای تلاش های خود در زمینه پایان بخشیدن به جنگ های داخلی در آمریکای مرکزی جایزه صلح نوبل گرفت.

بازیگر 51 ساله جنجالی اذعان کرد در ساحل پاسیفیک این کشور خانه ای خریده و به شوخی به خبرنگاران گفت اگر بخواهند حاضر است آدرس دقیق خانه خود را هم به آنان بدهد

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: فرانسه, شلوغ.....!
 

تعداد سینماروهای فرانسوی در نیمه نخست سال جاری میلادی در مقایسه با مدت مشابه در سال 2006 با 12 درصد کاهش به حدود 91 میلیون نفر رسید.

به گزارش خبرنگار مهر، کاهش تعداد سینماروها در کشور فرانسه در شش ماه اول سال 2007 در حالی اتفاق می‌افتد که نیمه نخست سال گذشته از این حیث رکورددار و نیمسال اول 2005 هم در مقایسه با سال جاری کمتر بود.

آمار 91 میلیون نفری سینماروها در شش ماه نخست امسال را فدراسیون فیلم فرانسه ارائه کرده که نماینده شرکت‌های تولید و پخش در این کشور است. اما آمار مرکز ملی فیلم فرانسه در همین مدت رقمی در حدود 93 میلیون نفر را نشان می‌دهد که تقریبا دو میلیون نفر با آمار فدراسیون فیلم تفاوت دارد.

10 فیلم برتر جدول فروش تا پایان ماه ژوئن 2007 در مقایسه با 10 فیلم پرفروش مدت مشابه سال گذشته 9 میلیون نفر را کمتر به سینماها کشانده‌اند. این در حالی است که سال گذشته سینماهای فرانسه تحت تاثیر فیلم پاتریس لکونت بود که در چند ماه ابتدایی اکران حدود 10 میلیون بیننده داشت.

10 فیلم برتر و پرفروش نیمه نخست سال 2007 در فرانسه عبارتند از "اسپایدرمن 3"، "دزدان دریایی کارائیب: در انتهای دنیا"، "ادیت پیاف"، "تاکسی 4"، "شرک سوم"، "شبی در موزه"، "شکار و جمع‌آوری"، "300"، "زندگی دیگران" و "پرداختن بها".

بر اساس آمار مرکز ملی فیلم فرانسه در ماه ژوئن امسال بیش از 13 میلیون قطعه بلیت سینما در این کشور به فروش رسیده که در مقایسه با زمان مشابه سال گذشته حدود 13 درصد افزایش را نشان می‌دهد. ضمن اینکه فیلم‌های فرانسوی در این مدت بیش از 44 درصد از سهم بازار را در اختیار دارند

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: روبات‌ها سالن‌های سینما را تسخیر کردند.
 

روبات‌های تغییرشکل‌دهنده "ترانسفورماتورها" ساخته مایکل بی که نخستین‌بار از دوشنبه‌شب گذشته به سینماها حمله کردند، در فاصله جمعه تا یکشنبه نیز به تسلط خود بر گیشه ادامه دادند.
به گزارش خبرنگار مهر، این فیلم در تعطیلات آخر هفته 6/67 فروخت و مجموع فروش خود در کل هفته را به رقمی حدود 5/152 رساند. در همین حال، انیمیشن "راتاتوی" و فیلم اکشن "آزاد زندگی کن یا سخت بمیر" به ترتیب رده های بعدی جدول را از آن خود کردند. کمدی رومانتیک "جواز ازدواج"، دیگر فیلم تازه به نمایش درآمده این هفته نیز با 4/10 میلیون دلار چهارمین فیلم پرفروش هفته شد.

به گزارش هالیوود ریپورتر، در حوزه نمایش های محدود "سایکو" مایکل مور در دومین هفته اکران در 702 سینما 7/3 میلیون دلار فروخت و جایگاه نهم جدول را از آن خود کرد. مجموع فروش این فیلم در 10 روز به 5/11 میلیون دلار رسیده است.

اکشن درجه PG-13 "ترانسفورماتورها" که با همکاری دریم ورکس و پارامونت پیکچرز با بودجه ای 150 میلیون دلاری ساخته شده، در فاصله شش روز و نیم در 4011 به مجموع 5/152 میلیون دلار دست یافت. به این ترتیب‌ "ترانسفورماتورها" بر مبنای فروش هفت روز نخست توانست از "اسپایدرمن 2" پیشی بگیرد که سال 2002 در هفت روز اول 6/151 میلیون دلار فروخت. رکورد بیشترین فروش در هفت روز اول را "سینه مرد مرده" با 196 میلیون دلار در اختیار دارد.

در این بین "راتاتوی" پیکسار، پرفروشترین فیلم هفته گذشته که بوئنا ویستا آن را به بازار عرضه کرده، در دومین هفته اکران تنها 38 درصد تماشاگران خود را از دست داد و با 29 میلیون دلار دومین فیلم هفته شد. مجموع فروش این فیلم تاکنون 5/109 میلیون دلار شده است. "سخت بمیر" فاکس قرن بیستم هم در دومین هفته اکران 4/17 میلیون دلار فروخت تا ضمن قرار گرفتن در رده سوم جدول، مجموع فروش خود تا پایان روز یکشنبه را به 2/84 میلیون دلار برساند.

رده چهارم جدول از آن کمدی PG-13  "جواز ازدواج" ساخته کن کواپیس با بازی رابین ویلیامز شد. فیلم که بیشتر تماشاگران زن از آن استقبال کردند درباره یک کشیش (ویلیامز) است که زوجی جوان با بازی مندی مور و جان کراسینسکی برای ازدواج در کلیسای او باید مراحل آزمایشی مورد نظر وی را پشت سر بگذارند. "جواز ازدواج" از سه شنبه گذشته تاکنون در 2604 سینما حدود 8/17 فروش داشته است.

کمدی "ایوان توانا" یونیورسال پیکچرز پنجمین فیلم پرفروش هفته بود. این فیلم با از دست دادن 46 درصد تماشاگران خود 1/8 میلیون دلار فروخت. مجموع فروش فیلم در سه هفته از آغاز اکران 1/78 میلیون دلار شده است. فیلم ترسناک "1408" با بازی جان کیوساک با 1/7 میلیون دلار و کمدی "باردار" با 2/5 میلیون دلار رده های ششم و هفتم جدول را به خود اختصاص دادند.

"ظهور موج سوار نقره ای" 15/4 میلیون دلار فروش داشت و در رده هشتم قرار گرفت و "سیزده یار اوشن" استیون سودربرگ هم با 5/3 میلیون دلار دهمین فیلم هفته شد. "سایکو" مایکل مور در حالی در تنها 10 روز حدود 5/11 میلیون دلار فروخت که "بولینگ برای کلمباین" او چند سال پیش در هشت هفته به این رقم رسید. "در انتهای دنیا" با وجود خارج شدن از فهرست 10 فیلم اول مجموع فروش خود را به بیش از 300 میلیون دلار رساند تا سومین فیلم امسال باشد که به این میزان فروش دست می یابد.

فروش 10 فیلم صدر جدول این هفته در مجموع تقریبا 2/156 میلیون دلار و پائین تر از مجموع فروش فیلم در مقطع مشابه در سال گذشته است، زمانی که "دزدان دریایی کارائیب: سینه مرد مرده" از جمعه اکران و فروش آن در سه روز نخست اکران 6/135 میلیون دلار شد. در کل مجموع فروش 10 فیلم اول در مقایسه با سال پیش 25 درصد کمتر است.

بخشی از این مسئله را می توان ناشی از هفته تعطیلات چهارم ژوئیه دانست که معمولا خانواده ها برگزاری جشن را به سینما رفتن ترجیح می دهند. هر چند امسال این تعطیلات حداقل به فروش "ترانسفورماتورها" لطمه نزد. برا‌ی هفته منتهی به پنجشنبه، مجموع فروش فیلم ها 5/349 میلیون دلار شد که در مقایسه با 8/274 میلیون دلار سال قبل حدود 27 درصد افزایش دارد. فروش فیلم ها از ابتدای سال تاکنون در کل 89/4 میلیارد دلار بوده که نسبت به 65/4 میلیارد دلار سال گذشته، شش درصد بیشتر است.

 

TW LW Title (click to view) Studio Weekend Gross % Change Theater Count / Change Average Total Gross Budget* Week #
1 N Transformers P/DW $67,600,000 - 4,011 - $16,853 $152,500,000 $150 1
2 1 Ratatouille BV $29,029,000 -38.3% 3,940 - $7,367 $109,546,000 - 2
3 2 Live Free or Die Hard Fox $17,400,000 -47.9% 3,411 +3 $5,101 $84,160,000 $110 2
4 N License to Wed WB $10,400,000 - 2,604 - $3,993 $17,816,000 - 1
5 3 Evan Almighty Uni. $8,114,000 -46.4% 3,460 -176 $2,345 $78,101,000 $175 3
6 4 1408 MGM/W $7,140,000 -33.0% 2,631 -102 $2,713 $53,789,000 $25 3
7 6 Knocked Up Uni. $5,159,000 -29.4% 2,219 -446 $2,324 $132,026,000 $30 6
8 5 Fantastic Four: Rise of the Silver Surfer Fox $4,150,000 -54.6% 2,618 -806 $1,585 $123,791,000 $130 4
9 9 Sicko LGF $3,650,000 -18.9% 702 +261 $5,199 $11,502,000 $9 3
10 7 Ocean's Thirteen WB $3,525,000 -42.1% 2,102 -801 $1,676 $109,145,000 - 5
11 8 Pirates of the Caribbean: At World's End BV $3,025,000 -39.0% 1,869 -293 $1,618 $301,741,000 $300 7

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: "ترانسفورماتورها" با 67 میلیون دلار پرفروش‌ترین فیلم هفته شد.
 

فیلم جدید مایکل بی با 6/43 میلیون دلار فروش در 3503 سینما در 29 کشور رتبه نخست جدول فروش را از آن خود کرد.
به گزارش خبرنگار مهر، هالیوود ریپورتر اعلام کرد هر چند مجموع فروش فیلم ها در سطح بین المللی به اندازه هفته های قبل نبود، با این حال نشان داد این نظر که تابستان 2007 برای استودیوهای مطرح آمریکایی تابستاتی موفق بوده، چندان بیراه نیست.



جان وویت در صحنه‌ای از "ترانسفورماتورها"

سونی پیکچرز ریلیزینگ اینترنشنال روز گذشته اعلام کرد مجموع فروش بین المللی فیلم های این شرکت امسال بسیار زودتر از سال های قبل از مرز یک میلیارد دلار بیشتر شده تا این استودیو نخستین استودیویی باشد که در سال جدید به این موفقیت دست می یابد.

فیلم اکشن و افسانه علمی "ترانسفورماتورها" که بر مبنای یک مجموعه عروسک های محبوب و مجموعه های تلویزیونی انیمیشنی ساخته شده، در دومین هفته اکران در 19 کشور افتتاح شد و در اسپانیا، هلند، سوئد، فنلاند و ترکیه رده نخست جدول فروش را به خود اختصاص داد.

مجموع فروش بین المللی "ترانسفورماتورها" که دریم ورکس و پارامونت پیکچرز اینترنشنال آن را به بازار عرضه کرده اند، تاکنون 6/93 میلیون دلار و با احتساب فروش فیلم در آمریکای شمالی 1/246 میلیون دلار شده است. بهترین فروش این فیلم در روسیه با حدود 3/8 میلیون دلار حاصل شد و به دنبال آن اسپانیا با 2/5 و هلند با 4/1 میلیون دلار قرار گرفتند.

جایگاه دوم فروش در سطح بین المللی به "جان سخت 4" با "آزاد زندگی کن یا سخت بمیر" تعلق گرفت که در 6773 سینما در 49 کشور حدود 4/41 میلیون دلار فروش داشت. بیشترین فروش فیلم جدید بروس ویلیس به ترتیب در بریتانیا (8/9 میلیون دلار در 463 سینما)، فرانسه (9/6 میلیون دلار در 749 سینما) و مکزیک (8/2 میلیون دلار در 802 سینما) بود. فروش بین المللی "جان سخت 4" حدود 3/84 میلیون دلار و فروش جهانی آن 5/165 میلیون دلار شده است.

"شرک سوم" که در سه هفته اخیر پرفروشترین فیلم در سطح بین المللی بود، این هفته با 5/33 میلیون دلار فروش در 6114 سینما در 53 کشور، ضمن اینکه در رده سوم قرار گرفت، مجموع فروش خارج از آمریکا خود را به 322 میلیون دلار رساند. این فیلم با 2/10 میلیون دلار فروش همچنان پرفروشترین فیلم بریتانیا بود و در فرانسه و آلمان نیز عملکردی موفق داشت.

"راتاتوی" بوئنا ویستا اینترنشنال در 1835 سینما حدود 3/9 میلیون دلار فروش داشت و به رده چهارم جدول رضایت داد.‌ مجموع فروش بین المللی جدیدترین انیمیشن پیکسار 6/17 میلیون دلار و فروش جهانی آن 1/127 میلیون دلار شده است. این فیلم انیمیشن این هفته در شش کشور دیگر افتتاح شد و در هر شش کشور رده نخست را از آن خود کرد. بهترین فروش "راتاتوی" با 2/4 میلیون دلار در مکزیک بود.

"سیزده یار اوشن" برادران وارنر با حدود 9 میلیون دلار فروش در 55 کشور در 4930 سینما پنجمین فیلم پرفروش هفته بود. این فیلم تاکنون 6/139 میلیون دلار در سطح جهانی فروش داشته است. یهترین فروش فیلم پرستاره "سیزده یار اوشن" در بریتانیا بود.

"دزدان دریایی کارائیب: در انتهای دنیا" در هفتمین هفته اکران همچنان در بازار بین المللی موفق است. فیلم این هفته در 51 کشور تقریبا 1/8 میلیون دلار فروش داشت. مجموع فروش "در انتهای دنیا" در بازار خارجی 7/623 میلیون دلار شده تا این فیلم با پشت سر گذاشتن "هری پاتر و تالار اسرار" (2002) پنجمین فیلم پرفروش تاریخ در سطح بین المللی شود. فیلم جدید جانی دپ در سطح جهان (با احتساب آمریکای شمالی) 4/925 میلیون دلار فروخته تا پس از "ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه" ششمین فیلم پرفروش تاریخ لقب بگیرد.

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: فهرست شیندلر (Schindler's List)
 

Schindlers_List_small

نام:

فهرست شیندلر (Schindler's List)

کارگردان:

استیون اسپیلبرگ

تهیه کنندگان:

استیون اسپیلبرگ ، کاتلین کندی ، جرالد مولن

نویسدگان:

استیو زیلیان (فیلم نامه) ، توماس کنیلی (کتاب)

بازیگران:

لیام نیسن ، بن کینگزلی ، رالف فاینس

موسیقی:

جان ویلیامز

استودیوی تولید کننده:

Amblin Entertainment - Universal Pictures

مدت زمان فیلم:

۱۹۵ دقیقه  

امتیاز فیلم در سایت IMDb:

۸.۸ از ۱۰ (رتبه ششم در میان ۲۵۰ فیلم برتر)

ژانر فیلم:

بیوگرافی ، درام ، تاریخی

درجه بندی:

R

محصول کشور:

آمریکا

تاریخ اکران:

۱۵ دسامبر ۱۹۹۳

بودجه فیلم:

۲۵ میلیون دلار

میزان فروش:

۹۶ میلیون دلار در آمریکا و ۳۲۱ میلیون دلار در جهان

 

 

خلاصه داستان:

فیلم فهرست شیندلر، داستان واقعی مقطعی از زندگی اسکار شیندلر، سرمایه دار آلمانی در خلال جنگ جهانی دوم است.

اسکار شیندلر در ابتدا با استفاده از شرایطی که جنگ فراهم آورده بود، یهودیان را به عنوان کارگر برای کارخانه اش انتخاب می‌کند تا پول کمتری برای استخدام کارگر داده باشد و درآمد بیشتری بدست آورد. او نیز مانند سران حزب نازی فردی فرصت طلب و اهل عیش و نوش است. او به طور پیوسته در تلاش است تا با سران نازی ارتباط برقرار کند تا در این شرایط بیشترین نفع را ببرد.

اما او به مرور زمان هدفش تغییر می‌کند. خود را مسئول جان کارگرانش می‌بیند، همان کارگرانی که به علت ارزانتر بودنشان آنها را استخدام کرد، کم کم دغدغه اصلی او می‌شوند. پس از مشاهده جنایاتی که به یهودیان روا می‌شد او خود را موظف می‌بیند تا از مرگ آنها جلوگیری کند. اما این تغییر شخصیت او مصادف است با بردن کارگران به آشویتز، که آخر خط زندگی آنهاست. اما او با توجه به روابطی که دارد، با همکاری حسابدارش ایتزاک اشترن فهرستی متشکل از اسامی آنها را تهیه و سعی می‌کند که با پرداخت مبالغی به فرمانده اس اس، آنها را به کارخانه اش باز گرداند. 

جزئیات داستان:

داستان فیلم از سپتامبر ۱۹۳۹ شروع می‌شود، زمانی که نیروهای آلمانی ارتش لهستان را ظرف ۲ هفته شکست دادند. به یهودیان دستور داده شد که همراه با تمامی اعضای خانواده شان به شهرهای بزرگ نقل مکان و اسا‌‌می‌شان را ثبت کنند. روزانه بیش از ده هزار یهودی از حومه شهرها به شهر کراکو می‌آمدند.

اسکار شیندلر به کافه هایی می‌رود که افسران اس اس در آنجا گرد هم آمده اند و به عیش و نوش مشغولند. او برای آنها نوشیدنی های گرانقیمت سفارش می‌دهد و میهمانی شامی راه می‌اندازد. با تمام افسرانی که آنجا هستند عکس می‌گیرد و اسم خودش را در ردیف دوستان آنها جای می‌دهد. او به دنبال ایجاد روابط با سران اس اس است.

شورای یهودیان متشکل از ۲۴ یهودی منتخب است که طبق دستورات رژیم کراکو درخواست های شغل و مسکن و آذوقه را جمع آوری می‌کند. یهودیان مختلفی در حال شکایت از اعمال غیر انسانی افسران نازی مانند بیرون کردن آنها از خانه هایشان هستند که مطمئنا به جایی نخواهد انجامید.

اسکار شیندلر به این شورا می‌رود و با ایتزاک اشتران صحبت می‌کند. اشترن حسابدار شرکتی بوده است که شیندلر آنرا می‌شناخته است. شیندلر به او پیشنهاد مدیریت و حسابرسی شرکتی را می‌دهد که تولیدکننده قابلمه و تفلون و دیگر وسایل فلزی ست. و همچنین از اشترن می‌خواهد کسی را معرفی کند که حاضر به فراهم کردن سرمایه باشد، و خود شیندلر نیز با روابطی که دارد تضمین کننده بقای کار شرکت است. او همچنین به کنیسه های یهودیان می‌رود و با آنان راجع به داد و ستد در بازار سیاه صحبت می‌کند و سفارش اجناسی را می‌دهد.

مارس ۱۹۴۱، آخرین مهلت برای جمع شدن تمام یهودیان در یک منطقه. تمام یهودیان کراکو و مناطق اطراف از پیر و جوان و کودک مجبور به ترک خانه هایشان رفتن به منطقه ای شده اند که واحد هایش تنها ۱۶ متر مربع مساحت دارد. هر واحد برای یک خانواده.

اسکار شیندلر عاقبت توسط اشترن، سرمایه گذار‌های کارخانه اش را پیدا می‌کند و متقبل می‌شود هر ماه تعدادی جنس مانند قابمله و بشقاب به آنها بدهد تا بتوانند از طریق فروش آنها زندگی شان را تامین کنند، چون داد و ستد مالی و تجارت توسط یهودیان جرم محسوب می‌شود. شیندلر امتیازات کمی به سرمایه گذاران یهودی اش می‌دهد ولی چون آنها نمی توانند تجارت کنند به اجبار همین شرایط را هم می‌پذیرند. هدف شیندلر هم همین است، پرداخت کمتر و دریافت بیشتر.

ایتزاک اشترن به میان یهودیان می رود و ماجرای کارخانه را با آنها در میان می گذارد. به آنها می‌گوید تحصیل در فلان دانشگاه و موزیسین بودن برای آنها هیچ ثمری ندارد. اینکه در صف های صولانی بایستند و مدارک تحصیلشان را ارائه بدهند برای آنها هیچ سودی نخواهد داشت. آنها باید سابقه کارگری داشته باشند تا به کوره ها فرستاده نشوند. اشترن برای تعدادی از آنها مدارک کارگری تهیه می‌کند و کارت کارگری برایشان می‌گیرد. آنها اکنون می‌توانند به کارخانه بیایند و کار انجام بدهند. ولی از آنجاییکه تقریبا هیچ کدامشان سابقه انجام این نوع کارها را نداشته اند، ابتدا باید به یادگیری بپردازند.

شیندلر سپس به سران اس اس که در کافه ها با آنها آشنا شده، نامه می‌فرستد و افتتاح کارخانه اش را  به آنها اعلام می‌کند. او ظروف تفلون کارخانه اش را ساخته شده توسط ماهرترین کارگرها و دارای بهترین کیفیت و برای استفاده نظامی ‌معرفی می‌کند و لیست قیمتی از آنها را به همراه نامه می‌فرستد. و مهمتر از همه، جعبه ای حاوی بهترین مشروبات، سیگارهای برگ کوبایی، خاویار، شکلات های شرابی مخصوص و ساردین را همراه نامه اش می‌فرستد تا مطمئن شود نظر افسران نازی را جلب کرده است و کارخانه اش از نظر فروش مشکلی نخواهد داشت.

تا این زمان تنها دلیل استفاده شیندلر از کارگران یهودی، حقوق پایین تر آنها نسبت به مردم عادی است. و تنها هدف او، درآوردن پول بیشتر از طریق کارخانه اش است.

شیندلر مطلع می‌شود که اشترن به دلیل جا گذاشتن کارت کارمندی اش، در یکی از قطارهایی ست که به سمت کوره ها میروند. به سرعت خود را به آنجا می‌رساند و در آخرین لحظات قطار به راه افتاده را متوقف می‌کند و اشترن را از آنجا خارج می‌کند. سپس نشان داده می‌شود که چمدان های افراد درون قطارهای باربری، یکی پی از دیگری خالی شده و اجناس درون آنها تفکیک می‌شود، کفش ها یک جا، لباس ها یک جا، عتیقه جات یک جا، و در آخر چمدان های خالی روی هم انبار می‌شوند. همان چمدان هایی که به صاحبانشان دستور داده می‌شد اسمشان را واضح روی چمدان ها بنویسند، به خیال آنکه چمدان هایشان هم با خودشان خواهد آمد. بی‌خبر از سرنوشتی که در پیش داشتند.

فرمانده جدیدی به نام آمون گوت به منطقه می‌آید. او مخالف سرسخت نژاد یهود است. به گفته خودش می‌خواهد تاریخ ششصد ساله زندگی یهودیان در کراکو را نابود کند. به راحتی و بدون علت آدم می‌کشد. در یکی از صحنه ها، زنی یهودی که مهندس ساختمانی است که تحت نظارت او قرار است سربازخانه بنا شود پیش گوت آمده و می‌گوید کل فونداسیون باید خراب شود و از نو ساخته شود، به

 

این دلیل که زمین حرکت خواهد کرد و کل ساختمان خراب خواهد شد. گوت ماموری را کنار کشیده و می‌گوید او را بکش. مامور می‌گوید ولی او مدیر این گروه ساختمانی ست. گوت می‌گوید اینها باید یاد بگیرند که با ما بحث نکنند. و پس از شلیک گلوله به سرش، به مامور دستور می‌دهد که فونداسیون را خراب کن و دوباره بساز، درست همانطور که او گفته بود.

مارس ۱۹۴۳، نابودی محله یهودی نشین ها (گتو). به دستور آمون گوت، سربازان به گتو هجوم می‌آورند و تمام یهودیان را از آنجا بیرون و به خیابان می‌ریزند. وسایل و چمدان هایشان را از پنجره ها و طبقات به پایین پرتاب می‌کنند و حتی کودکی را هم که از شدت ترس از میان آن جمع فرار کرده را با شلیک گلوله ای می‌کشند. به بیمارستانشان می‌آیند و تخت های بیماران را به گلوله می‌بندند. و در خیابان هم هر کس را که کوچکترین بی‌نظمی ‌در صف داشته باشد سزایش گلوله ای در سر است. اجساد کف خیابان ها را پوشانده اند و اسکار شیندلر از بالای تپه ای سوار بر اسبش با حیرت، اتفاق های در حال وقوع را می‌نگرد. سربازان گروهی را به صف کرده می‌و آنها را به گلوله می‌بندند، دو نفر باقیمانده که گلوله از آنها رد نشده، با شلیک دو گلوله در سرشان به دیگر افراد صف می‌پیوندند. شیندلر دیگر تحملش را ندارد، دهنه اسبش را کج کرده‌ و از آنجا دور می‌شود. دختر بچه ای با کت قرمز برخلاف رنگ سیاه و سفید فیلم در حال حرکت در خیابان است. نغمه ای غمگین در حال پخش است...

صبح روز بعد، کسانی که از کشتار دیشب جان سالم به در برده اند، در محلی جلوی ویلای آمون گوت ایستاده اند. فردی با لیستی در دست اسامی کارگران کارخانه را می‌خواند و آنهایی که زنده مانده اند حضور خودشان را اعلام می‌کنند. آمون گوت تفنگ اسنایپرش را برداشته و به بالکن می‌رود. اولین هدف امروزش، نوجوانی ست که برای بستن بند کفشش روی زمین نشته است.

شیندلر به ویلای گوت می‌رود و درباره کشتن کارگرهایش به او اعتراض می‌کند، به او می‌گوید برای هر کارگری که کشته می‌شود مجبور است یکی دیگر جایگزین کند و روزانه چندین نفر به دستور گوت کشته می‌شوند. او با گوت گپی زده و از او می‌خواهد کار را برایش ساده تر کند و در عوض او هم قدردانی اش را اثبات خواهد کرد. اولین مرحله از رابطه میان شیندلر و گوت در حال شکل گیری است.

فردا کارگران به کارخانه شیندلر می‌روند ولی اشترن در میانشان نیست. نشان داده می‌شود که طبق دستور آمون گوت او از این پس حسابدار خود او شده است. او به اشترن می‌گوید از این پس به حساب های من و سهم هایی که از کارخانه داران و در درجه اول شیندلر دارم باید رسیدگی کنی. من به شیندلر استقلال دادم و استقلال هزینه دارد.

شیندلر در حال صحبت با اشترن است، به او می‌گوید نتوانسته او را از پیش گوت درآورد ولی هر هفته به او سر خواهد زد. گوت در حال عیش و نوش در ویلایش در مهمانی شبانه ای که شیندلر ترتیبش را داده است مشغول است. اشترن دفترچه ای حاوی تاریخ تولد افسران اس اس و خانواده هایشان را به شیندلر داده و متذکر می‌شود که برایشان هدایایی بفرستد و همچنین لیست باج هایی را که ماهانه باید پرداخت کنند به او می‌دهد.

آمون همچنان به آدم کشی هایش ادامه می‌دهد و اشترن از طریق هدایایی که از شیندلر گرفته و به مسئول کارخانه گوت می‌دهد، افرادی را که به دردشان می‌خورد را به کارخانه شیندلر منتقل می‌کند.

بعد از میهمانی در ویلای گوت، او و شیندلر در بالکن راجع به قدرت با هم صحبت می‌کنند. شیندلر به او می‌گوید قدرت این است که تمام علل لازم برای کشتن را داشته باشی و نکشی. قدرت... این است. فردا صبح گوت به اصطبلش می‌رود و کارگر نوجوان آنجا را می‌بیند که زین گرانقیمتش را بر روی زمین انداخته است. به او تشر می‌زند ولی او را تنبیه نمی‌کند. اشترن از این رفتار گوت به حیرت افتاده و در عین حال خنده اش هم گرفته است. اما افسوس که آن کارگر نوجوان و زنی که در حین کار سیگار می‌کشید تنها کسانی بودند که گوت توانست بر وسوسه کشتنشان غلبه کند. از نفر بعدی که نوجوانی است که با صابون نتوانسته لکه های وان حمام گوت را تمیز کند، گوت کشتن را به جای بخشیدن بر می‌گزیند.

تعدادی قطار به محل فرماندهی گوت می‌رسند. از بلند گوها اعلام میشود افراد برای انتخاب شدن بیرون بیایند و لباس هایشان را در بیاورند. تعدادی پزشک هم آنجا نشسته اند و افراد بیمار را از  افراد سالم جدا می‌کنند. جوان ها و آنهایی که قابلیت کارکردن را دارند از سالخوردگان و بیماران جدا می‌شوند. بچه ها هم در چندین کامیون جای داده می‌شوند و از آنجا برده می‌شوند. اعلام می‌شود کسانی که انتخاب نشدند لباس هایشان را بپوشند و به درون قطارها برگردند. شیندلر به آنجا می‌رسد و از گوت می‌خواهد که از لوله های آبپاشی آتش نشانی کنار قطارها به درون قطارها آب بریزند، این درخواست شدیدا گوت را به خنده می‌اندازد ولی برای تفریح موافقت می‌کند. شیندلر با سماجت به ماموران می‌گوید درون تمام واگن ها آب بریزند و دوباره و چند باره این کار را انجام می‌دهند. در آخر گوت که متوجه شده این کار از روی شوخی نبوده دیگر نمی‌خندد و فقط شیندلر را می‌نگرد.

 

گوت در حضور مقامات بالاترش درباره شیندلر صحبت می‌کند. آنها از اینکه شیندلر یک دختر یهودی را در روز تولدش بوسیده سخت عصبانی هستند و ترتیب دستگیری و به زندان رفتن او را داده‌اند. گوت سعی می‌کند با خنده موضوع را تمام کند اما موضوع به این راحتی تمام شدنی نیست. مقامات بالا همراه با گوت به حضور شیندلر می‌روند و عصبانیت خودشان را از این کار شیندلر به او اطلاع می‌دهند.

آوریل ۱۹۴۴، دپارتمان دی به گوت دستور می‌دهد تا اجساد بیش از ده هزار یهودی کشته شده در پلاشف (Plaszow) و قتل عام گتوی کراکو را از زیر خاک بیرون بکشند و بسوزانند. گوت به شیندلر می‌گوید که می‌خواهند این جا را تعطیل کنند و همه نیروها را به آشویتز بفرستند. اجساد انبار شده روی هم و آتشی که آن اجساد را دربرگرفته مرتب افزایش می‌یابد. همراه با بوی تفعنی که به علت سوختن اجساد آن محل را در میان گرفته است. شیندلر با ناباوری دوباره آن دختر بچه کت قرمز را می‌بیند، اما او اینبار قدم نمی‌زند، خوابیده بر روی گاری ای است که جسدش را برای سوزاندن حمل می‌کند. اشک در چشمان شیندلر جمع می‌شود. مرثیه مرگ هنوز در حال نواخته شدن است...

اشترن و شیندلر سر یک میز نشسته اند و به نظر می‌رسد آخرین لحظاتشان را با هم سپری می‌کنند. اشترن به شیندلر می‌گوید باید ترتیب جابجایی افراد رو بدهد و خود سوار آخرین قطار شود. شیندلر می‌گوید از گوت قول گرفته تا سفارشش را بکند. به او می‌گوید هر جا که برود سرنوشت بدی در انتظارش نیست. اشترن به شیندلر می‌گوید حتما باید کارگرهای جدیدی استخدام کند که چون لهستانی اند قیمتشان بیشتر است، ولی شیندلر در جواب می‌گوید بیشتر از آنچه بتواند خرج کند پول درآورده و دیگر کارخانه ای درکار نخواهد بود. می‌گوید که اشترن مسئول تجارتش بوده و حالا که او را از اینجا می‌برند دیگر قصد تجارت ندارد. شیندلر برای هر دویشان نوشیدنی می‌ریزد و این احتمالا آخرین نوشیدنی شان خواهد بود.

صبح روز بعد شیندلر پیش گوت می‌رود و از او می‌خواهد کارگرهایش را که قرار است از آنجا ببرند را به او پس بدهد. به گوت می‌گوید به آنها عادت کرده است و می‌خواهد آنها را به کارخانه تولید مهمات جدیدش در چکسلواکی ببرد. گوت می‌گوید تمام این کارها ضرر است و مگر این کارگرها چه فرقی با دیگر کارگرها دارند. می‌گوید شیندلر حتما می‌خواهد به او کلک بزند. شیندلر آخرین جمله اش را می‌گوید: برای هر فرد چقدر می‌گیری؟ هر فرد برای تو چقدر می‌ارزد؟ و گوت جواب می‌دهد: برای من نه، هر فرد برای {تو} چقدر می‌ارزد؟

اشترن پشت ماشین تایپ نشسته و اسامی را که شیندلر می‌خواند، تایپ می‌کند. اسامی ‌کارگرهای کارخانه اش را. او همراه با نسخه اولیه از فهرستش که شامل ۴۵۰ نفر است و چمدانی پر از پول به نزد گوت می‌رود. آنها دوباره مشغول تایپ اسامی ‌بقیه کارگران شده اند. هدف شیندلر دیگر پول درآوردن نیست. اشترن با ناباوری از او می‌پرسد به همین راحتی به گوت گفتی چند نفر می‌خواهی و او هم قبول کرد؟ و بلافاصله لحنش عوض می‌شود و می‌پرسد تو که اونها رو نمی‌خری؟ تو داری واسه هر اسم به گوت پول می‌دهی؟ و شیندلر می‌گوید اگر هنوز کارمندم بودی انتظار داشتم نظرم را عوض کنی. این اسامی ‌‌به قیمت کل آینده من تمام می‌شوند. اشترن آخرین صفحه را هم تمام می‌کند. اسم ۱۱۰۰ نفر در این لیست است. ۱۱۰۰ نفری که توسط شیندلر قرار است از سرنوشت نامعلومشان نجات پیدا کنند.

قظار حامل کارگران مرد به برینلیتز در چکسلواکی می‌رسد؛ زادگاه شیندلر که قرار است کارخانه جدیدش را در آنجا بنا کند. شیندلر به آنها خوشامد می‌گوید و اعلام می‌کند که قطار حامل زنان از پلاشف حرکت کرده است و به زودی به اینجا می‌رسد. اما در صحنه بعد نشان داده می‌شود که قطار زنان به آشویتز رسیده است. همان شهری که کوره ها و اتاق های گاز در آنجا قرار دارد. شیندلر خبردار می‌شود و به سمت آشویتز حرکت می‌کند. در صحنه بعد موهای زنان چیده شده و به آنها دستور داده می‌شود که لباس هایشان را درآورند. آنها را به درون اتاق بزرگی می‌فرستند که پر از دوش های سقفی است. همه آنها نگران هستند، از شنیده هایشان، از اینکه گروه های دیگری هم موهایشان را چیده اند و لباس هایشان را درآورده اند و به اتاق گاز فرستاده اندشان. چراغ های اتاق خاموش می‌شود و ترس از مرگ همه را از کوچک و بزرگ فرا می‌گیرد. همه لحظه های آخر زندگی شان را پیش چشم خود می‌بینند، همه چیز مطابق شنیده هاست و منتظر باز شدن دوش های گاز هستند. دوش ها باز می‌شوند اما به جای گاز از آنها آب بیرون می‌آید، همه را بهت فرا گرفته است. عده ای گریه می‌کنند و عده ای دیگر می‌خندند. احساسی میان ناباوری و سرمستی، آنها از مرگ نجات یافته اند.

شیندلر به آنجا می‌رود و با مسئولش صحبت می‌کند. فرمانده اس اس می‌گوید متاسفانه هیچ کاری از دست او بر نمی‌آید، اما گذاشتن چند الماس گرانقیمت توسط شیندلر روی میز او، نظرش را عوض می‌کند. به او می‌گوید کارگرهای جوان و قدرتمند به او می‌دهد، اما شیندلر همچنان بر بازگرداندن کارگران خودش اصرار دارد، کارگرانی که بین آنها فرد ۶۸ ساله هم به چشم می‌خورد. شیندلر دیگر یک سرمایه دار فرصت طلب نیست، او اکنون خود را مسئول جان کارگرانش می‌بیند. کارگرانی که اگر برای شیندلر کار نکنند، به زودی کشته خواهند شد.

شیندلر روز بعد به نزد همسرش می‌رود و به او قول می‌دهد که دیگر هیچ وقت هیچ گارسون یا دربانی، او را با یکی از دوست دختر هایش اشتباه نخواهد گرفت و سپس همراه با او به کارخانه برمیگردد. اشترن به نزدش می‌آید و می‌گوید تمام جنگ افزارهایی که ساختیم در کنترل کیفیت رد شده اند و سازمان تسلیحات ازشان شکایت کرده است و ممکن است کارگرها را دوباره به آشویتز برگردانند. شیندلر می‌گوید چند تماس می‌گیرد تا ببیند از کجا می‌توان جنگ افزار خوب خرید تا به جای محصولات خودشان بفروشند. اشترن می‌گوید ولی پول زیادی از دست می‌دهی و همین اتفاق هم خواهد افتاد. ولی هدف شیندلر دیگر عوض شده است.

پس از آن دختر قرمز پوش، دوباره بخشی از تصاویر رنگی می‌شوند، این بار شعله شمع هایی هستند که ربای (پدر روحانی) برای مراسم شب شنبه روشن کرده است و همراه با نوشیدن شراب مشغول دعاخوانی و انجام مراسم است، مراسمی ‌که خود شیندلر پیشنهاد انجامش را در محیط کارخانه داده است.

در هفت ماهی که کارخانه جنگ افزارهای شیندلر دایر بود، کارخانه هیچ تولیدی نداشت. در همان مدت، شیندلر میلیونها مارک برای نگهداری از کارگرانش و دادن رشوه به مقامات خرج کرد.

اشترن با نگرانی به داخل دفتر شیندلر می‌آید و از او می‌پرسد پولی مخفی جایی دارد که او از آن بی‌خبر باشد؟ شیندلر می‌پرسد ورشکست شده ام؟ اشترن پاسخ می‌دهد: خب... و سپس صدای رادیو را می‌شنویم که خبر از پایان جنگ می‌دهد.

شیندلر تمام کارکنان را جمع می‌کند تا با آنها صحبتی داشته باشد. به آنها می‌گوید که عضوی از حزب نازی، تولید کننده مهمات جنگی و یک جنایتکار است. می‌گوید در نیمه شب جنگ به پایان می‌رسد، و در نتیجه کارگران آزاد خواهند شد و خود او باید فرار کند. خواهش می‌کند به احترام تمام افرادی که در جنگ اخیر از دست رفتند، سه دقیقه سکوت کنند. ربای دعاخوانی اش را شروع می‌کند و همه در فکر خویشاوندانی هستند که به زحمت نامی ‌‌از آنها باقی مانده است.

شیندلر و همسرش در حال بستن چمدان هایشان هستند؛ چیزی به نیمه شب باقی نمانده است.

شیندلر و همسرش در حال حرکت به سمت در ورودی کارخانه اند. کارگرها در دو سوی راه ایستاده اند و آمده اند تا شیندلر را بدرقه کنند. شیندلر آخرین توصیه هایش را به اشترن می‌کند. ربای جلو می‌آید و نامه ای را به شیندلر می‌دهد. می‌گوید نامه ای نوشته ایم و سعی کرده ایم در آن همه چیز را توضیح دهیم، اگر زمانی دستگیرتان کردند. و سپس اضافه می‌کند که تمامی ‌کارگرها آنرا امضا کرده اند. سپس اشترن جلو می‌آید و انگشتری را به شیندلر می‌دهد. فلز این انگشتر را کارگری قبول کرده بود تا از روی دندانش بکشند. و سپس آن را درون قالب ریخته بودند و به شکل انگشتر در آورده بودند. اشترن می‌گوید روی آن از کتاب تلمود به زبان عبری حک کرده اند: هر کس جان یک نفر را نجات بدهد، بشریت‌ را نجات داده است. شیندلر با دقت به آن نگاه می‌کند و با نگاهی حاکی از تشکر به همه کارگران آن را به دست می‌کند و سپس گفتگویی احساسی و منقلب کننده بین او و اشترن شکل می‌گیرد که موسیقی فراموش نشدنی جان ویلیامز، تاثیر گذاری آن را چند برابر کرده است. نمی‌توانم این صحنه را در کلمات جای دهم، جزئیات این صحنه نیاز به توضیح ندارد، نیاز به دیدن دارد. در صحنه بعد، شیندلر و همسرش با لباس کارگری سوار ماشین می‌شوند و از کارخانه می‌روند. تمام کارگران چشم به او و آن ماشین می‌دوزند تا از دید خارج می‌شوند.

صحنه بعدی صبح روز بعد است که کارگران در همان دو سمت راهی که شیندلر از آنجا خارج شد، خوابشان برده است. اشترن و چند نفر دیگر بیدار هستند. سربازی سوار با اسب به آنها نزدیک می‌شود و به آنها می‌گوید توسط ارتش شوروی آزاد شده اند. اشترن از او می‌پرسد که از لهستان خبر دارد و سپس می‌پرسد هیچ یهودی در آنجا زنده مانده است؟ سرباز طوری به او نگاه می‌کند که اشترن جوابش را می‌گیرد. او می‌پرسد حالا کجا برویم؟ و سرباز شهری در آن نزدیکی را نشان می‌دهد. صحنه بعد نمای حرکت کارگران به طرف شهر است.

آمون گوت زمانی که به عنوان یک بیمار در آسایشگاهی حضور داشت، دستگیر شد. او به علت جنایاتش علیه بشریت در کراکو به دار آویخته شد.

اسکار شیندلر در ازدواجش و همچنین در تجارات متعددش بعد از جنگ، هیچ موفقیتی بدست نیاورد.

در سال ۱۹۵۸ او به عنوان فردی نیکوکار توسط شورایی در اورشلیم شناخته شد و از او دعوت شد تا درختی در خیابان نیکوکاران (Avenue of the Righteous) بکارد.

کارگران کارخانه شیندلر در کنار هم در حال حرکتند. تصویر رنگی می‌شود و جای آنها را افرادی مسن می‌گیرند. آنها همان کارگران شیندلر در حال حاضرند. نام این گروه یهودی های شیندلر (The Schindler Jews) است.

آنها به سمت مزار شیندلر در آرامگاه مسیحیان در اورشلیم می‌روند. و تک تک بر روی مزارش سنگی می‌گذارند. هم خودشان و هم فرزندانشان که بودنشان را مدیون شیندلر هستند. تقریبا نیمی‌از سنگ قبر شیندلر پر از سنگ شده و هنوز صفی طولانی از یهودیان شیندلر منتظرند تا سنگشان را بر روی مزارش بگذارند.

امروزه کمتر از ۴۰۰۰ یهودی در لهستان زنده باقی مانده اند ولی بیش از ۶۰۰۰ نفر از نسل یهودیان شیندلر وجود دارند.

سنگ قبر شیندلر تقریبا پر از سنگ شده است. مردی به کنار مزار او می‌آید و شاخه گل رزی را بر روی سنگ قبرش می‌گذارد و ایستاده به او ادای احترام می‌کند. به مردی که تا جهان باقی ست، نوزادی به علت کاری که او انجام داده بود، چشم به جهان خواهد گشود.

آخرین نوشته فیلم این است: به یاد بیش از ۶ میلیون یهودی که به قتل رسیدند.

 

 

نقد فیلم:

فهرست شیندلر شانزدهمین فیلم اسپیلبرگ به عنوان کارگردان و اولین فیلمی است که برای آن اسکار می‌گیرد. هم اسکار بهترین کارگردانی و هم اسکار بهترین فیلم (چون خود او یکی از تهیه کنندگان بوده). اسپیلبرگ سومین و در واقع آخرین اسکارش را ۵ سال بعد بخاطر کارگردانی نجات سرباز رایان دریافت کرد. ولی طبق نظر سنجی سال ۲۰۰۵ مجله تایم، فهرست شیندلر همچنان محبوب ترین فیلم اسپیلبرگ است.

کتابی که این فیلم بر اساس آن ساخته شده، در سال ۱۹۸۲ منتشر شد. سید شاینبرگ، یکی از مدیران یونیورسال، همان زمان حقوق کتاب را خرید و آن را به اسپیلبرگ داد تا بلکه روزی کارگردانی کند. اما این طرح مسکوت ماند تا اواخر دهه ۸۰ که اسپیلبرگ کارگردانی را به مارتین اسکورسیزی پیشنهاد کرد که او نپذیرفت و همچنین رومن پولانسکی و بیلی وایلدر نیز از قبول ان سر باز زدند. (دلایلش در قسمت حواشی فیلم) و نوبت به خود اسپیلبرگ رسید. او فیلمبرداری را درست بعد از اتمام فیلمبرداری پارک ژوراسیک، در لهستان آغاز کرد و از طریق ماهواره با دستیارش جرج لوکاس روی مراحل بعد از فیلمبرداری آن فیلم کار می‌کرد.

فهرست شیندلر نقطه اوج فیلمسازی اسپیلبرگ است، فیلمی که تمام توان و نیرویش را برای آن صرف کرد. از تمام امکانات موجود برای بهتر ساخته شدن فیلم استفاده کرد؛ با آن که او و گروهش را به آشویتز راه ندادند، دکوری ساخت مانند همان اردوگاه مرگ آشویتز. رنگ فیلم را خود سیاه و سفید انتخاب کرد تا هم زمانش مانند آن دوران شود و هم سیاهی و تیرگی آن دوران را نشان دهد.

بازی های فیلم در اوج خود است، مخصوصا بازی بن کینگزلی در نقش ایتزاک اشترن. او با آن دستپاچگی ها و پی گیری های سرسختانه اش، نقش اش را به بهترین شکل ممکن ایفا نموده است. لیام نیسن هم نقش اش را به خوبی ایفا می‌کند؛ چشمان نافذ و نگاه های منقلبش در لحظه های مختلف تماشاگر را نیز منقلب می‌کند و در لحظه اوج بازی اش، در انتهای فیلم و قبل از رفتنش از

کارخانه، کمتر کسی را با چشمان بی‌اشک رها می‌کند. و در نقطه مقابل او، رالف فاینس، شرورانه ترین بازی اش را ارائه داد: یک شیطان مجسم، گوئی خود آمون گوت سادیست و جنایتکار به این دنیا بازگشته است بطوریکه تماشاگر با تمام وجود از او نفرت پیدا می‌کند. در درجات بعدی بازی کارگر ها هم بی‌نقص جلوه می‌کند. تک تک آنها ترس از مرگ و جداکردن خانواده شان از یکدیگر را، با بازی های احساسی نشان می‌دهند و سهم عمده ای در همدردی تماشاگران با وضعیتشان دارند. گروه شش نفره انتخاب بازیگران از پس این کار به خوبی برآمده است.

بسیاری از موفقیت فیلم به موسیقی فیلم بر می‌گردد. تم فراموش نشدنی و محزون جان ویلیامز همراه با نوای ویولن ایتزاک پرلمن، تاثیرگذاری فیلم در صحنه های گوناگون را دوچندان کرده و کمترین اثرش بر تماشاگر، منقلب کردن اوست. موسیقی فیلم با قاطعیت اسکار بهترین موسیقی متن را گرفت و تا به امروز جان ویلیامز نتوانسته کاری بهتر از آن را ارائه دهد و آن اسکار با وجود نامزدی های چندباره تا به امروز، آخرین اسکارش بوده است.

فیلبرداری فیلم نیز در اوج قرار دارد. کامینسکی، تصاویر بی‌نظیری ارائه کرده که همراه با تدوین عالی مایکل کان، اثرگذاری فیلم را چند برابر می‌کند. صحنه‌ای مانند کشتن نوجوانی که نتوانسته بود وان حمام گوت را تمیز کند را به یاد بیاورید، صحنه اول از حمام گوت است که او در جلوی آینه سعی در تمرین بخشش دارد، کات می‌شود به نوجوان که تیر در کنار پایش به زمین می‌خورد بعد از چند ثانیه

تیری در کنار آن یکی پایش به زمین می‌خورد، کات می‌شود به اشترن که در حرکت است و بعد ۲ ثانیه او از کنار جسد نوجوان عبور می‌کند. هماهنگی کامل بین فیلمبردار و تدوینگر. یا آن صحنه که گوت در زیر زمین مشغول کتک زدن هلن است و در بالا میهمانی ای به راه. ثانیه ای از خنده ها و موسیقی مهمانی پخش می‌شود و ثانیه بعد گوت در حال کتک زدن هلن است. ترکیبی از خوشبختی و بدبختی، در بهترین نوع خود. ۴۰ درصد از فیلمبرداری فیلم با دوربین های دستی فیلمبرداری شد، به همین علت تصویر تقریبا یک سر و گردن از سر بازیگرها پایین تر است و به علت قدبلندی بیش از اندازه لیام نیسن و این طرز فیلمبرداری، او به مثابه یک خدا برای تماشاچی معرفی می‌شود، فردی که از بالا نگاه می‌کند و بقیه برای گرفتن کمک به بالا نگاه می‌کنند. تکنیکی بکر. تعجب آور نیز نبود که اسکار بهترین فیلمبرداری و بهترین تدوین نیز به فهرست شیندلر رسید.

فیلمنامه به بهترین نحو از روی کتاب پیاده شده است، کتابی که بر حسب یک اتفاق ساده نوشته شد. توماس کنیلی به علت پاره شدن دسته چمدانش در راه فرودگاه برای بازگشت به کشورش، استرالیا، در بورلی هیلز توقف کرد تا از فروشگاهی چمدانی نو بخرد، صاحب فروشگاه لئوپولد ففربرگ پیج، یکی از یهودی های شیندلر بود که دو کابینت در مغازه اش را با اسناد آن دوران پر کرده بود و برای هر نویسنده ای که به مغازه اش می‌آمد، داستان زندگی اش را تعریف می‌کرد. و کنیلی، با شنیدن حرفهای او تصمیم به نوشتن کتاب کَشتی شیندلر کرد که فیلمنامه از آن اقتباس شده است. اقتباسی کامل و بی‌نقص که تغییر شخصیت شیندلر را به بهترین نحو به روی کاغذ برده است.

اتفاقا همین تغییر شخصیت شیندلر مهمترین نکته فیلم است، فردی که ظاهرا دلیلی نداشت جز به خود به کس دیگری فکر کند. او حتی به خاطر هوس بازیهایش، حاضر به زندگی مداوم با زنش نشد. اما او به تدریج عوض می‌شود، حاضر می‌شود به خاطر نجات جان کارگرانش میلیون ها مارک صرف کند. کاری که تصورش هم ساده نیست. و از همسرش درخواست زندگی مشترک دوباره را می‌کند، مکملی ظاهرا ساده برای تغییر هدف مادی اولیه. و تمام این دگرگونی ها را اسپیلبرگ با مهارت خاصی به تصویر کشیده است.

تمامی عوامل بالا دست به دست هم داد تا فهرست شیندلر تولید شود، بهترین فیلم دهه ۹۰ و یکی از ده فیلم برتر تمام دوران. اسپیلبرگ همچنین با آن بازسازی بی‌پرده و واقع گرایی خشن اش، راه را برای فیلمسازان دیگری که طرح ساختن فیلمی را فقط در دهنشان می‌پروراندند باز کرد. روبرتو بنینی، زندگی زیباست را ساخت؛ کاستا گاوراس، آمین و سرانجام، رومن پولانسکی پیانیست را.

دیالوگ های به یاد ماندنی:

اسکار شیندلر: اشترن! اکه این کارخونه یک موقع بتونه یک فشنگ تولید کنه که در واقع شلیک بشه، من خیلی ناراحت خواهم شد.

-----

آیتزاک اشترن: (در ابتدای آشناییش با شیندلر) طبق قانون باید بهتون بگم که من یک یهودیم، قربان.

اسکار شیندلر: خب، منم یک آلمانی ام. پس به کارمون برسیم.

-----

اسکار شیندلر: پدرم علاقه مند بود که بگه تو به سه چیز در زندگی احتیاج داری: یک دکتر خوب، یک کشیش بخشنده و یک حسابدار باهوش. دو تای اولی، هیچ وقت بهشون نیاز نداشتم.

-----

آمون گوت: تو این آدم‌ ها رو می‌خوای؟

اسکار شیندلر: این آدم ها؟ آدم های من. من آدم های خودم رو می‌خوام.

آمون گوت: تو کی هستی؟ موسی؟!

-----

جولین شرنر: (بعد از دستگیری شیندلر به علت بوسیدن یک دختر یهودی) ما به تو یک دختر یهودی می‌دهیم برای ۵ مارک در روز، اسکار. تو باید ما رو ببوسی، نه اونها رو.

 

 

 

نکات حاشیه ای:

- اسپیلبرگ به عنوان تهیه کننده، کارگردانی این فیلم را به سه نفر پیشنهاد کرد که هر سه رد کردند و کارگردانی به خود او رسید:

- مارتین اسکورسیزی (او علاقه مند، ولی معتقد بود که داستان فیلم از آنهایی است که یک کارگردان یهودی باید کارگردانی اش کند)

- رومن پولانسکی (که هنوز آمادگی آن را نداشت که بعد از نجات یافتنش در زمان کودکی از هولوکاست، فیلمی با این مضمون را کارگردانی کند)

- بیلی وایلدر (که در بازنشتگی به سر می‌برد و به نظر می‌رسد که او اسپیلبرگ را مجاب کرده که خود او این فیلم را کارگردانی کند)

- هنگامی که میلا ففربرگ، یکی از نجات یافتگان از هولوکاست، سر صحنه فیلمبرداری به رالف فاینس معرفس شد، بی‌اختیار شروع به لرزیدن کرد چرا که رالف فاینس بی‌اندازه او را به یاد آمون گوت واقعی انداخته بود.

- کوین کاستنر و مل گیبسون، هر دو به اسپیلبرگ پیشنهاد همکاری دادند اما او تصمیم داشت تا از بازیگرانی استفاده کند که اسم و رسم چندانی نداشته باشند تا موضوع فیلم بیشتر مورد توجه قرار گیرد.

- اسپیلبرگ حاضر نشد برای این فیلم دستمزدی بگیرد.

- ایتزاک پرلمن، ویولونیست مشهوری که قطعات فراموش نشدنی جان ویلیامز را در این فیلم اجرا کرد، گفته است که همکاری او در این فیلم، یکی از پر افتخارترین دوران زندگی اش بوده است.

- به دلیل جو افسرده کننده ای که در هنگام فیلبرداری حاکم بوده، اسپیلبرگ از دوست کمدینش رابین ویلیامز درخواست کرده بوده که چند طرح خلاصه کمدی اش را فیلم کند.

- این فیلم، پرفروش ترین فیلم سیاه و سفید تاریخ سینماست.

 

 جوایز:

برنده اسکار سال ۱۹۹۴ برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم نامه اقتباسی، بهترین موسیقی، بهترین تدوین، بهترین فیلمبرداری و بهترین کارگردان هنری.

و برنده ۶۱ جایزه دیگر که در زیر می خوانید:

Academy - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Actor
Liam Neeson Nominated
Best Adapted Screenplay
Steven Zaillian Win
Best Art Direction
Allan Starski Win
Best Cinematography
Janusz Zygmuni Kaminski   Win
Best Costume Design
Anna Sheppard Nominated
Best Director
Steven Spielberg Win
Best Editing
Michael Kahn Win
Best Makeup
Matthew W. Mungle, Christina Smith Nominated
Best Picture
  Win
Best Score
John Williams Win
Best Sound
Andy Nelson, Ron Judkins, Steve Pederson, Scott Millan Nominated
Best Supporting Actor
Ralph Fiennes Nominated

American Film Institute - 1998
Category Nominee Win/Nominated
100 Greatest American Movies
  Win

American Society of Cinematographers - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Cinematography
Janusz Kaminski Nominated

British Academy Awards - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Actor
Liam Neeson Nominated
Best Adapted Screenplay
Steven Zaillian Nominated
Best Director
Steven Spielberg Win
Best Director (David Lean Award)
Steven Spielberg Win
Best Film
, Gerald R. Molen, Branko Lustig Win
Best Picture
  Win
Best Score
John Williams Nominated
Best Supporting Actor
Ralph Fiennes, Ben Kingsley, Ralph Fiennes Win

Directors Guild of America - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Director
Steven Spielberg Win

French Academy of Cinema - 1994
Category Nominee Win/Nominated
Best Foreign Film
Steven Spielberg Nominated

Golden Globe - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Actor (Drama)
Liam Neeson Nominated
Best Director
Steven Spielberg Win
Best Film (Drama)
  Win
Best Original Score
John Williams Nominated
Best Screenplay
Steven Zaillian Win
Best Supporting Actor
Ralph Fiennes Nominated

L.A. Film Critics Association - 1992
Category Nominee Win/Nominated
Best Cinematography
Janusz Kaminski Win
Best Picture
  Win
Best Production Design
Allan Starski Win

National Board of Review - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Picture
  Win

National Society of Film Critics - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Cinematography
Jan Kaminski   Win
Best Director
Steven Spielberg Win
Best Picture
  Win
Best Supporting Actor
Ralph Fiennes Win

New York Film Critics Circle - 1993
Category Nominee Win/Nominated
Best Cinematography
Janusz Kaminski Win
Best Picture
  Win
Best Supporting Actor
Ralph Fiennes Win

 

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

: بابل دایره بسته ای به فراگیری مسائل بشر مدرن
 

الخاندرو گونزالس ایناریتو پس از همکاری موفق با گی یرو آریاگا، فیلمنامه نویس "21 گرم" که خالق اثری نامتعارف و مدرن در حیطه روایت و کارگردانی شد، این بار در "بابل" همان ساختار روایی را به گونه ای متعادل در خطوط قصه ای به نسبت پراکنده تر اعمال می کند.

هر چقدر که در "21 گرم" خطوط سه گانه داستانی درهم پیچیده، وابسته و به نوعی برخاسته از یکدیگر بودند و ساختار متقاطع روایت، این درهم پیچیدگی را عمق و معنا می بخشید، در "بابل" پیچیدگی خطوط چهارگانه داستانی کمرنگتر شده و با فاصله گرفتن نقاط حساس هر خط قصه از دیگری، به نوعی کار هنرمندانه فیلمنامه نویس در ایجاد پیوند میان آنها برجسته تر و مفاهیم مطرح شده ملموس تر می شوند.

در واقع قهرمان و هسته اصلی فیلم "بابل" را می توان اسلحه ای در نظر گرفت که به واسطه استفاده نامناسب منجر به حادثه ای با عوارض پررنگ سیاسی می شود. چهار خط داستانی فیلم با شکست زمان و مکان به گونه ای متقاطع روایت می شوند و در برخی خطوط حتی نخ ارتباطی پررنگی آنها را به یکدیگر پیوند نمی دهد. مانند خط قصه ای که در ژاپن می گذرد و به بحران روحی روانی دختر نوجوان مردی می پردازد که صاحب اصلی اسلحه بوده و آن را به عنوان یادگاری به مرد مراکشی داده است.

این خط همانطور که اشاره شد کمترین نسبت دراماتیک را با هسته اصلی قصه یعنی اسلحه دارد. یعنی مسائل مطرح شده در آن برخاسته از اسلحه و پیامد آن نیستند، بلکه این مفاهیم با سویه ای مدرن به مشکلات بشر معاصر می پردازند. مشکلاتی که به گونه ای ملموس در زندگی دخترک ناشنوا برجسته شده و او را به کنش و واکنش های نامتعارف وامی دارد. بعلاوه این خط داستانی از جهت زمانی هم نسبت به اتفاقی که سه خط قصه دیگر را تحت تأثیر قرار می دهد، تقدم دارد و با جستجوی پلیس ژاپن برای پیدا کردن صاحب اصلی اسلحه ای که منجر به حادثه شده با هسته اصلی فیلم ارتباط پیدا می کند.

در این خط قصه علاوه بر محوریت بحران روحی دختر ناشنوا، به نوعی نقبی هم زده می شود به معضل عمومی اعتیاد مدرن. معضلی که شاید فراگیر بودنش بیشتر برخاسته از نیافتن فرمولی مشخص برای دلیل گرایش به آن محسوب شود. دیگر فقر، تنهایی، پوچی و ... تنها دلایل گرایش به این نوع اعتیاد محسوب نمی شوند و به گونه ای فراگیر هر فرد با هر ذهنیت و خاستگاهی وسوسه یکبار مصرف پیدا می کند. هر چند دخترک ناشنوای فیلم به جهت سرخوردگی جنسی و برای برخورداری از موقعیتی مشابه دختران سالم در مراوده با پسرانی که تا قبل از این او را پس زده اند قرص ها را مصرف می کند، ولی فراگیری این ابتلا از مسائل مهمی است که در فیلم کمرنگ نمی شود.

در میان سه خط قصه دیگر که به گونه ای پررنگتر به اسلحه و حادثه متأثر از آن می پردازند، باز هم کیفیت این حضور دچار نوسان است. به عنوان نمونه خط قصه فرزندان دو جهانگرد آمریکایی، که پرستار مجبور می شود آنها را به عروسی پسرش در مکزیک ببرد از چنین ویژگی برخوردار است. این خط هم به جهت زمانی جلوتر از حادثه ای است که با اسلحه در کوهستان های مراکش افتاده، ولی به جهت ارتباط کاراکترها و حتی پرداخت زیرپوستی به عواقب برخاسته از استفاده نادرست از اسلحه و خشونت برخاسته از آن، نسبت مستقیم تری با این هسته پیدا می کند.

هنگامی که پدر طی تماس تلفنی به پرستار بچه ها خبر می دهد زنش دچار حادثه شده و از او می خواهد برای عروسی پسرش در مکزیک بچه ها را تنها نگذارد، در واقع خط قصه دو جهانگرد آمریکایی به انتهای خود رسیده است. پرستار که نمی تواند از شرکت در عروسی پسرش صرفنظر کند، تصمیم می گیرد با ماشین یکی از اقوامش به این سفر برود و بچه ها را هم همراه ببرد. داستان این خط بیشتر به شکستن فضا برای دو کودک آمریکایی و البته مخاطب منجر می شود، طوری که که فضاهای هر خط قصه را به نوعی در قیاس با هم قرار می دهد. با ترسیم فضای گرم و صمیمانه و روابط نزدیک مکزیکی ها به نوعی فضای سرد و مرده میان دو جهانگرد آمریکایی و همچنین محرومیت حاکم بر زندگی روستائیان مراکش در دو خط قصه دیگر مورد تحلیل قرار می گیرد.

در این خط قصه همانطور که اشاره شد اشاره های تلویحی هم به نحوه کاربرد اسلحه و عواقب برخاسته از آن می شود و نسبت مستقیم تری با هسته اصلی قصه پیدا می کند. جایی که در جشن عروسی در میان فضای شاد موجود، شلیک چند گلوله که نشانی از شادمانی است شوکی ناگهانی به دو کودک آمریکایی وارد می کند یکی از این موارد است. وقتی هنگام بازگشت شبانه از عروسی، جوان مکزیکی در حالتی غیرعادی به جای جوابگویی به پلیس که به حضور بچه ها در خودرو آنها مشکوک شده، فرار می کند و پلیس را هدف قرار می دهد، عواقب تلخ برخاسته از آن بر دو کودک و پرستارشان دست کمی از حادثه ای که برای مادر بچه ها در مراکش افتاده ندارد.

به نوعی حتی می توان خانواده آمریکایی را که به گونه ای فرامتنی نماینده جامعه امریکا محسوب می شوند، به عنوان قربانیان استفاده غلط از اسلحه یا گردش تلویحی قدرت میان افراد یا کشورهای محرومتری چون مراکش و مکزیک در نظر گرفت. تعبیر فرامتنی که در راستای کلیت فیلم قرار می گیرد و آمریکا را به عنوان قربانی معصوم یک بدویت زیرپوستی قلمداد می کند!

در دو خط قصه باقی مانده که به طور مستقیم به چگونگی به وقوع پیوستن حادثه مرکزی فیلم می پردازد، روایت دو جهانگرد آمریکایی (برد پیت و کیت بلانشت) که پدر و مادر دو بچه حاضر در خط قصه مکریک هستند، به گونه ای تلویحی پیش می رود که کمتر می توان به شخصیت ها و مسائلشان نزدیک و دقیق شد. بیشتر داشته ها برخاسته از تعبیر و حدس و گمان است و اشاره مستقیمی وجود ندارد.

زن و مرد دچار مشکلی در روابط خود هستند که می توان بنا به دیالوگ های جسته و گریخته آنها، عام ترین شکل آن یعنی خیانت احتمالی مرد را عامل سردی روابط محسوب کرد. طراحی سفر در فضایی متفاوت مانند مراکش هم به نظر می آید راه حلی مدرن برای حل مشکلات و نوعی رجعت به ریشه ها و اصالت هاست که البته با دامنه ای پررنگ، می تواند فضای شکسته میان زن و شوهر را بازسازی و آنها را به هم نزدیک کند.

سکانس های تلاش مرد برای یافتن کسی که بتواند زنش را از مرگ نجات دهد، وضعیت رقت بار و ناتوانی زن که آنها را به هم نزدیک می کند بیشتر در خدمت ترسیم فضای موجود حرکت می کند. حتی وقتی در اتوبوس جهانگردی لحظاتی قبل از اصابت گلوله، زن با ناگزیری دست مرد را در دست می گیرد بدون آنکه واکنشی مشخص و گویا داشته باشد که مرد در چهره زن جستجو می کند هم از چنین پرداخت هایی است.

خط قصه پایانی که به نوعی زمینه ساز حادثه محوری و تأثیرگذار بر خطوط قصه دیگر است، بیش از خطوط دیگر در جهت شخصیت پردازی خانواده روستایی مراکشی حرکت می کند. روابط خانوادگی، منفعل بودن زن ها، دغدغه های جنسی پسر و تفاوت های قرینه پردازانه دو برادر و ... فضایی برای نزدیک شدن بیشتر به آنها فراهم می کنند. مهارت عجیب برادر کوچک در تیراندازی در اولین باری که اسلحه را در دست می گیرد در مقابل آسیب پذیری جنسی که دارد در مقابل برادر بزرگتر که نه در تیراندازی مهارت دارد و نه درگیری خاصی با خود، همه به نوعی ترسیم کننده مسائل بشری در شکل و نمودی است که شاید کمتر به آن پرداخته شده است.

تنها یک تمرین مهارتی است که منجر به شلیک برادر کوچکتر از فراز تپه به اتوبوس حامل جهانگردها به عنوان نشانه می شود. ولی عواقب آن محدود به در به دری خانواده مراکشی، مرگ برادر بزرگتر و ... باقی نمی ماند، بلکه در صدر اخبار جهانی به حادثه ای تروریستی تعبیر می شود. وقتی خبر این حادثه را پلیس ژاپنی خط قصه دیگر از تلویزیون تماشا می کند، آن هم در  شرایطی که با وضعیتی نامناسب دخترک ناشنوا را ترک کرده و یادداشتی از او را در دست دارد، خطوط  به ظاهر پراکنده قصه با گذاشتن یک نقطه در دایره ای بسته محدود می شوند. دایره بسته ای به فراگیری مسائل بشر مدرن.

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

یکی از دوستان درخواست کرد فیلم هاییی که دیدنشون واجب هست رو بنویسم:

۱-پدر خوانده۱

۲پدر خوانده۲

۳-فارست گامپ

۴-رستگاری در شاوشنگ

۵-نجات سرباز رایان

۶-قطاری به نام هوس

۷-مرد فیل نما

۸-ماتریکس(۳گانه)

۹-عشق سگی(آمورس پروس)-۲۱ گرم

۱۰-ارباب حلقه ها ۳

۱۱-فهرست شیندلر

۱۲-راننده تاکسی

۱۳-کازابلانکا

۱۴-بن هور

۱۵-گلادیاتور

۱۶-هفت

۱۷-بیگانه

۱۸-ممنتو(یادگاری)

۱۹-پالپ فیکشن

۲۰-تاریخ ناشناخته آمریکا

و.......متاسفانه در لیست فوق  اسم بعضی از فیلم ها جا مانده.....

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

Sony Pictures Classics' Cache (Hidden)

Starring: Juliette Binoche, Daniel Auteuil, Annie Girardot, Maurice Bénichou, Bernard Le Coq
Directed by: Michael Haneke
Produced by: Michael Katz, Margaret Menegoz, Margaret Menegoz

"پنهان" فيلم فوقالعاده هانکه که تماشاگر فيلم به مدت ۱۱۳ دقيقه در تعليق به سر مي برد،فيلم حال و هواي فيلم هاي هيچکاک را دارد،حتي آخر فيلم هم با توجه به وقايع اتفاق افتاده نمي توان فهميد فيلمنامه چه مي خواهد بگويد.

شات هاي بسته اي که مايکل هانکه بعضي اوقات به مدت ۲ دقيقه کاري عجيب و جالب مي کند.

بازي هاي فيلم ستودني است.اوتل،بينوش.

فيلم شاهکاري است که بايد آن را ديد.

Daniel Auteuil in Sony Pictures Classics' Cache (Hidden)

قصد توضيح دادن داستان فيلم را ندارم ،چون عقيده دارم داستان اين فيلم مهم نيست فقط پايان آن مهم است،پاياني گنگ که نتيجه گيري هايي در بر دارد.

خباثت مرد،براي اطرافيانش همسرش،خودش و پسرش نمايان مي شود، مهم نيست چه کسي از ما فيلم مي گيرد مهماين  است اشکال ما چيست ، چه ايرادي داريم که بايد برطرف  شود،بالا سر ما نيز کسي مارا نگاه مي کند آيا به نگاه هاي  او توجه داريم؟توجه داشته باشيم اعتماد در اين فيلم در روابط اوتل معني ندارد ،شک و ترديد ،زندگي مجري تلوزيون را تشکيل مي دهد ، در انتهاي فيلم  او از خودش خسته مي شود و ميرود که بخوابد،بله از خودش فرار مي کند،اما چرا ، چرا خودش را اصلاح نمي کند؟!به نظر من مضموم فيلم بابل اينياريتو که بيان چالش بزرک زندگي انسان ها است با اين فيلم نيز که مشکل بزرک زندگي انسان ها را بيان مي کند يکسان است(البته نه به معناي کلمه يکسان)...

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

مزد ترس

نگاهی به فيلم اتاق خالی
 
معمولا قرار نيست مسافرخانه های بين راهی جايی باشند که در آن مسافران را شکنجه کنند، به زن ها تجاوز کنند و از آن ها فيلم بگيرند و از تماشای آنها لذت ببرند. شايد چنين رويدادهايی در واقعيت کمتر اتفاق بيفتد اما در دنيای سينما قرار نيست همه چيز حتما واقعی باشد پس می تواند متلی بين راهی وجود داشته باشد که مدير آن يک آدم روان پريش ساديستی باشد که کار اصلی اش هتلداری نيست بلکه شکنجه و کشتن مسافران بی گناه و توليد و توزيع فيلم های پورنوگرافيک خشن از اين طريق است. فيلم اتاق خالی(Vacancy) داستان چنين متلی است و مسافران آن زن و شوهر جوانی اند به نام ديويد( با بازی لوک ويلسن) و ايمی(با بازی کيت بکين سيل) که در آستانه جدايی اند و دارند شبانه از منزل پدر و مادر ايمی برمی گردند و به طرف لوس آنجلس می روند اما برای فرار از شر ترافيک بزرگراه، ترجيح می دهند که از يک راه ميان بر که مسير خلوت و کم رفت و آمدی است استفاده کنند اما اتومبيل شان خراب می شود و مجبور می شوند که در متل نسبتا متروکه ای شب را بمانند و بدين گونه گرفتار شر بزرگتری می شوند. اين راه نه تنها آنها را به مقصد نمی رساند بلکه اصلا امن نيست و قاتلان خونخوار و درنده ای در آن به کمين مسافران بی نوا و بخت برگشته ای مثل آنها نشسته اند.
به نظر می رسد قاتلان زنجيره ای(سريال کيلرها)، سالن های سينما را تسخير کرده اند. در ظرف يکی دو ماه گذشته فيلم های زيادی در ژانر تريلر با موضوع قاتلان زنجيره ای ساخته شده و برخی از آنها مثل زودياک، Hitcher(نمی دانم مفت سوار ترجمه مناسبی برای آن هست يا خير) و همين اتاق خالی به نمايش درآمده اند و برخی ديگر مثل مهمانخانه 2(Hostel) و اسارت(Captivity) در راهند.
در اين عصر بازسازی فيلم های قديمی و سريالی و ايده های تکراری که اغلب فيلم ها از روی هم ساخته می شوند، ساخته شدن فيلم هايی مثل زودياک و اتاق خالی (عليرغم تاثيرپذيری آشکار آن از فيلم روانی هيچکاک، از طرح داستانی گرفته تا شخصيت روانی مدير هتل و تيتراژ آن که به سبک تيتراژهای سائول باس، طراحی گرافيکی حروف بر اساس درونمايه مرکزی فيلم است)، در سينمای هاليوود اتفاق جالبی است.
مهم ترين تفاوت اين دو فيلم با فيلم های ديگر ژانرهای وحشت و تريلر در واقعی بودن اين فيلم ها و دوری آنها از کليشه های رايج و دستمالی شده سينمای هاليوود و پرهيز از نمايش خون و صحنه های دلخراش و چندش آور قطع اعضای بدن يا درآوردن دل و جگر آدم ها و خوردن خون آنهاست.
زودياک از معدود قاتلان زنجيره ای در سينماست که تماشاگر تا آخر فيلم او را نمی بيند و به هويت او پی نمی برد اما درHitcher و حتی همين فيلم اتاق خالی از همان ابتدای فيلم با قاتل روبرو می شويم و تا وقتی قهرمانان فيلم آنها را از پا درنياورند، آرام نمی نشينيم و جالب اينجاست که در هر دوفيلم اين شخصيت زن فيلم است که از پس قاتلان زنجيره ای برمی آيد نه شوهران آنها(قابل توجه منتقدان فمينيست).
 اتاق خالی عليرغم برخی ضعف های فيلمنامه ای و پايان غير منطقی و سرهم بندی شده آن که مثل بيشتر فيلم های هاليوودی با خوشی تمام می شود، فيلمی است که نشانه هايی از کارگردانی هوشمندانه را در آن می توان مشاهده کرد. ريتم خوب فيلم و تعليق و هيجان بی وقفه و نفس گير آن، محصول تدوين دقيق آرمين ميناسيان است.
اتاق خالی اغراق نمی کند، باورپذير است و سعی می کند تا حد ممکن واقعی به نظر برسد اگرچه فکر نمی کنم بتوان فيلمی در اين ژانر ساخت که در آن خشونت، ترس و شوک اغراق شده وجود نداشته باشد. شايد پنهان(Hidden) ميشل هانکه، مالهالند درايو ديويد لينچ و روانی هيچکاک از اين نظر نمونه های استثنايی اين ژانر باشند. جدا از شوک اوليه صحنه تصادف با راسو در جاده، فيلمساز اجازه می دهد ترس به تدريج در تماشاگر نفوذ کند. تماشاگر ازهمان لحظه ورود ديويد و ايمی به پمپ بنزين و ديدن مردی که از دل تاريکی برای کمک به آنها و تعمير اتومبيل شان می آيد، احساس ترس می کند و نگران سرنوشت شخصيت های فيلم می شود. او در واقع اهريمنی است که در قالب فرشته نجات ظاهر شده است. بارها شده که با اتومبيلم در جاده ای خلوت و تاريک و در دل شبی سياه و قيرگون رانده ام(به خصوص در روزهايی که برای گفتگو با ابراهيم گلستان مجبور بودم شب را از مسير جنگلی تاريک و خوفناکی تنها برگردم) و هر لحظه بيم آن را داشته ام که مبادا اتومبيل ام از کار بيفتد و مجبور شوم شب را در کنار جاده بخوابم يا در مسافرخانه ای بين راهی سرکنم. بارها شده که به همراه خانواده ام در متل هايی مثل پاين وود (Pinewood Motel) فيلم اتاق خالی اقامت کنم اما خوش شانسی ام بود که هيچگاه با مدير هتل ديوانه ای مثل مدير متل پاين وود مواجه نشدم که بخواهد من و خانواده ام را تکه تکه کند. شايد يکی از دلايل همذات پنداری من با اين کاراکترها در واقع، ترس هميشگی ام از قرار گرفتن در چنين موقعيت هايی باشد. اين ترس را قبلا هنگام تماشای فيلم نهر گرگ(Wolf Creek) ساخته درخشان گرگ مک لين هم داشته ام. در آنجا هم قاتل در قالب فرشته نجات به کمک مسافران درمانده در دل کوير می آيد.
اتاق پر از سوسک و آب گل آلودی که از شير می آيد، نخستين نشانه های شردر فيلم اتاق خالی اند. تلفن های مشکوک و ضربه های وحشتناکی که به در اتاق زن و شوهر می خورد ترس آنها را بيشتر می کند اما بعد از ديدن فيلم های ويديوئی بدون برچسب است که آنها متوجه موقعيت هولناکی که در آن قرار گرفته اند می شوند. فيلم های ويديوئی حاوی صحنه های دلخراشی از شکنجه، تجاوز و قتل مسافرانی است که پيش از آنها در همان اتاق بوده اند. اما ديويد باهوش تر از قربانيان ديگر است و زود متوجه وجود دوربين های مخفی در اتاق می شود و سعی می کند آنها را کور کند. اوهمينطور راه های زيرزمينی ای را که به اتاق مدير ديوانه هتل که در واقع اتاق ضبط و تدوين فيلم هاست، ختم می شود، شناسايی می کند.
اتاق خالی عليرغم قابل پيش بينی بودن برخی رويدادهای آن خصوصا زنده ماندن ديويد در پايان فيلم، در ايجاد هراس در دل مخاطب که هدف اصلی اين فيلم است، بسيار موفق است. با اينکه تماشاگر بسياری از صحنه های آن را می تواند از پيش حدس بزند اما اين مسئله مانع از ترس او نمی شود چراکه اين تنها داستان و حوادث فيلم نيستند که ترس می آفرينند بلکه مهم تر از آن فضا سازی فيلم و پرداخت خوب فيلمساز است که اين ترس و دلهره را ايجاد می کند. مارک ال اسميت، نويسنده فيلمنامه، شخصيت های اصلی را خوب پرورانده است. آنها تسليم ترس و وحشت نمی شوند و در برابر مهاجمان و قاتلان منفعلانه عمل نمی کنند. آنها خيلی زود متوجه موقعيت خطرناک خود و دامی که در آن گرفتار شده اند می شوند و سعی می کنند شعور خود را به کار انداخته و خود را از آن مهلکه برهانند چرا که آنها قرار نيست نقش شخصيت های احمق، منفعل و بی خبر از همه جای فيلم های معمول هاليوود را بازی کنند. ايمی از يک زن درمانده و منفعل که منتظر است تا شوهرش برای نجات آنها کاری بکند به تدريج به شخصيتی فعال، نترس و قدرتمند تبديل می شود. بازيگران نيز نقش يک زوج معمولی را که در يک موقعيت غير منتظره و دلهره آور گير افتاده اند، خوب بازی می کنند.  ضعيف ترين شخصيت فيلم، پليس پير آن است که کارش را ناشيانه انجام می دهد. ظاهرا او را بعد از تلفن ديويد به آنجا فرستاده اند اما معلوم نيست چرا تنها فرستاده اند و چرا تا ساعت ها بعد از اينکه او به خاطر ناشی گری و حماقت اش کشته می شود، کسی را به دنبال او نمی فرستند تا ببينند چرا هنوز از ماموريت برنگشته است.
فيلم تا جايی که ديويد و ايمی به ماهيت واقعی متل و دامی که در آن گير افتاده اند پی می برند، خيلی خوب پيش می رود اما از نيمه دوم به بعد که بازی موش و گربه آنها در تونل با مهاجمان شروع می شود، جذابيت، قدرت و باورپذيری اش را تا حد زيادی از دست می دهد چون تماشاگر انتظار دارد مهاجمان همانطور که قبلا در تصاوير ويديوئی آنها را ديده ايم برق آسا از در و پنجره وارد شوند اما اين اتفاق در مورد ديويد و همسرش نمی افتد و آنها فرصت کافی پيدا می کنند تا عليه مهاجمان نقشه بکشند.
با اين حال نيمرود آنتال کارگردان مجاری تبار که فيلم موفق کنترل را در کارنامه خود دارد، با دکوپاژ، ميزانسن و نورپردازی مناسب، ضعف های فيلمنامه را تا حد زيادی پوشانده است. نماهای لانگ شات صحنه های خارجی که از بالا گرفته شده، متل را مکانی اسرارآميز و ترسناک نشان می دهد که آبستن حوادثی تکان دهنده است. به علاوه نيمرود در نماهای داخلی اتاق هتل، عليرغم محدوديت های فضا، ماهرانه عمل می کند. نماهای اکستريم کلوزآپ از چهره وحشت زده شخصيت ها که به لنز دوربين نزديک می شوند، ترس از بودن در فضای بسته را به خوبی منتقل می کند. در عين حال نگاه آنتال به فيلم های پورنوگرافيک ساديستی نيز بسيار انتقادی است و فيلم تلويحا می گويد که چه کسانی پشت پرده توليد چنين فيلم هايی قرار دارند و چه کسانی از ديدن آنها لذت می برند.

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

Big Momma's House 2 خانه مادربزرگ ۲

تاريخ انتشار : 27 ژانویه 2006
استديو : 20th Century Fox
کارگردان : John Whitesell
نويسنده : Don Rhymer
بازيگران : Martin Lawrence, Nia Long, Emily Procter, Zachary Levi, Mark Moses
سايت رسمی : Big Momma's House 2
نوع فيلم : اکشن ، کمدی ، هیجانی
رده سنی : PG-13
مدت 99 دقيقه
خلاصه فیلم : مالکوم ترنر که کارشناس تغییر چهره در اف.بی.آی است اکنون با شری ازدواج کرده و به یک کار دفتری در اداره اشتغال دارد . آنها در انتظار تولد اولین فرزندشان هستند که در همین زمان یکی از روسای ترنر بقتل می رسد و او مجدداً وارد صحنه می شود . متهم اول این پرونده تاجری به اسم تام فولر است که صاحب زن و سه فرزند می باشد . مالکوم تصمیم می گیرد با استفاده از لباس و کلاه گیس مادر بزرگ و در قالب یک پرستار بچه ، وارد خانه فولر شود . به این ترتیب مالکوم موفق می شود پی به توطئه ای برزگ ببرد که توسط فولر در دست اجراست و تصمیم می گیرد آنرا بر ملا کند . این در حالیست که روسای او از عملکردش دل خوشی ندارند و شری نیز به اعمال او مشکوک شده و فکر می کند او با زن دیگری رابطه دارد .
دریافت تریلر

 

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

اخبار سينمايی

+ آل پاچینو در فیلم 'سیزده یار اوشن' Ocean's 13 به کارگردانی استیون سودربرگ بازی خواهد کرد . فیلم که جرج کلونی ، براد پیت ، مت دمون ، اندی گارسیا و دان چیدل را از قسمتهای قبلی حفظ خواد کرد قرار است تابستان ۲۰۰۷ اکران شود و آل پاچینو نقش صاحب ثروتمند یک کازینو در لاس وگاس را بازی خواهد کرد .

آل پاچینو

+ برندان فریز ، بازیگر فیلمهای مومیایی ، نقش اصلی را در فیلم فانتزی ماجرایی 'سفر به مرکز زمین' Journey to the Center of Earth بازی خواهد کرد . فیلم که اقتباسی آزاد از ناول مشهور ژول ورن می باشد درباره یک زمین شناس است که بهمراه پسرش کشف می کند که ورن قبلاً یکبار به مرکز زمین سفر کرده و آنها نیز تصمیم می گیرند با کمک نقشه او اینکار را انجام دهند . قرار است هیولاها و صحنه های مربوط به مرکز زمین توسط کمپانی والدن مدیا و با کمک تکنولوژی photo-real 3-D ساخته شود . فيلم تابستان ۲۰۰۷ اکران می شود .

برندان فریز

+ ویل اسمیت نقش اصلی را در فیلم ترسناک هیجانی 'من افسانه ام' I am a Legend بازی خواهد کرد . فیلم بر اساس ناول مشهوری از ریچارد مادسون ساخته می شود و فرانسیس لارنس کارگردانی آنرا بر عهده دارد . اسمیت اعلام کرده که پس از پایان بازی اش در فیلم 'امشب او می آید' بسراغ این پروژه خواهد رفت . فیلمنامه نهایی را آکیوا گلدزمن نوشته و داستان فیلم درباره زمانی است که نسل بشر در این یک ویروس تبدیل به خون آشام شده و شخصیت اسمیت آخرین انسان بازمانده بر روی زمین است . فیلمبرداری از اواخر سال ۲۰۰۶ آغاز خواهد شد .

ویل اسمیت

+ استدیوی پارامونت قصد دارد قسمت تازه ای از مجموعه فیلمهای علمی تخیلی 'سفرهای ستارهای' Star Trek را بسازد . این استدیو جی.جی.آبرامز ، کارگردان قسمت جدید ماموریت غیر ممکن ، را برای کارگردانی انتخاب کرده و فیلم قرار است سال ۲۰۰۸ بروی پرده سینماها برود . قصه فیلم درباره سالهای اولیه زندگی کاپیتان کرک ، فرمانده سفینه اینرپرایز ، و آقای اسپارک است . آخرین قسمت این مجموعه در سال ۲۰۰۳ اکران شد و فروش خوبی هم نداشت .

جی جی آبرامز

+ رنی زلوگر که از بازی در فیلم ترسناک 'چشم' کنار گذاشته شد قرار است در فیلم ترسناک دیگری با عنوان 'پرونده ۳۹' Case 39 محصول اسدیوی پارامونت بازی کند . زلوگر در این فیلم نقش کارگری را دارد که جان دختری را از مرگ نجات می دهد . این دختر توسط والدینش مورد شکنجه قرار گرفته اما زمانیکه تصمیم به نگهداری از او می گیرد متوجه می شود مشکل اصلی والدین این دختر نبوده اند . زلوگر هم اکنون بهمراه اون مک گرگور و امیلی واتسون سرگرم بازی در فیلم 'خانم پاتر' که در مورد داستان زندگی یک نویسنده مشهور انگلیسی می باشد .

رنی زولوگر

 

+ مایکل داگلاس و اوان راشل وود در فیلم کمدی ماجرایی با عنوان 'پادشاه کالیفرنیا' King of California بازی خواهند کرد . فیلم درباره دختر نوجوانی است بهمراه پدر عجیب و غیر عادیش بدنبال پیدا کردن گنج هستند .

مایکل داگلاس

+ مایکل کین و دمی مور سرگرم بازی در فیلمی درام با عنوان 'بی عیب' Flawless به کارگردانی مایکل رادفورد هستند . داستان فیلم در دهه ۶۰ در شهر لندن می گذرد درباره یک سرایدار است که بهمراه یک زن آمریکایی تصمیم می گیرند از یک جواهر فروشی سرقت کنند .

دمی مورمایکل کین

+ استدیوی برادران وارنر ویلیام موناهان را استخدام کرده تا فیلمنامه ای بر اساس کتاب 'نفوذ به جبهه دشمن' Penetration نوشته دیوید ایگناتیوس را بنویسد . فیلم که قرار است توسط ریدلی اسکات کارگردانی شود درباره یک جاسوس سازمان سیا است که به اردن می رود تا رئیس یک گروه تروریستی را از بین ببرد . اسکات این فیلم را پس از اتمام ساخت فیلم 'گانگستر آمریکایی' با بازی دنزل واشنگتن و راسل کرو خواهد ساخت .  

ریدلی اسکات

+ ویگو مورتنسن ، بازیگر فیلم ارباب حلقه ها و تاریخچه خشونت ، در فیلم هیجانی دیگری از دیوید کراننبرگ با عنوان 'قولهای شرقی' Eastern Promises بازی خواهد کرد . داستان فیلم درباره يك زن روسی است كه هنگام وضع حمل مي‌ميرد و پرستاری كه بالاي سر اين زن بوده با مشكلات زيادي روبه‌رو می ‌شود. بزرگترين مشكل او درگيری ‌اش با يك رهبر زيرزمينی مافيايی روسی است .

دیوید کراننبرگ

+ ویل فرل و جان هیدر در فیلمی کمدی ورزشی با عنوان 'تیغه های افتخار' Blades of Glory بازی خواهدن کرد . فیلم درباره داستان دو دوست اسکیت سوار است که قصد دارند بر دو رقیب دیگر خود پیروز شوند و در این میان یکی از آنها عاشق خواهر رقیبش می شود . هیدر قرار است در فیلم کمدی دیگری با عنوان 'پسر مامان' Mama's Boy بهمراه آنا فاریس ، دایان کیتون و جف دانیلز بازی کند که داستانش درباره پسر تنبلی است که بهمراه مادرش زندگی می کند .

جان هیدرویل فرل

+ استدیوی نیولاین قصد دارد گیلرمو دل تورو را برای کارگردانی فیلم فانتزی هیجانی 'قتل در صف کارناوال' Killing on Carnival Row را استخدام نماید . داستان فیلم در یک شهر ویکتوریایی اتفاق می افتد که ساکنان آن انسانها ، جن ها ، خون آشامان و دیگر موجودات افسانه ای هستند . دل تورو همچین قصد دارد فیلم پسر جهنمی ۲ را برای استدیوی سونی کارگردانی نماید .

گیلرمو دل تورو

+ استدیوی یونیورسال با همکاری کمپانی Rouge Pictures قصد دارد فیلمی ترسناک بر اساس مجموعه کتابهای کامیک 'ضربه/برش' Hack/Slash نوشته تیم سلی بسازد . داستان این مجموعه کتابها درباره ماجراهای زن جوانی به اسم کیسی است که  به شهرهای مختلف سفر می کند تا قاتلان زنجیره ای و آدمکشان روانی را شکار کند .

نمایی از کتاب

+ وین دیزل قرار است در فیلمی اکشن ماجرایی با عنوان 'راننده' Wheelman محصول مشترک استدیوی پارامونت و MTV Films بازی کند . فیلم درباره یک راننده حرفه ای است که برای حفاظت از یک زن در برابر گذشته اش مجبور می شود از بازنشستگی خارج شود . فیلم قرار است اواخر سال ۲۰۰۷ اکران شود . استدیوی پارامونت با همکاری MTV قصد دارد دو فیلم دیگر بر اساس بازیهای 'منطقه 51' Area 51 و 'عذاب' Suffering محصول کمپانی Midway بسازند .

وین دیزل

+ استدیوی برادران وارنر قصد دارد فیلمی درام موزیکال با عنوان 'یورش آگوست' August Rush با بازی رابین ویلیامز ، ترنس هاوارد ، جاناتان رایس میرز و کری راسل بسازد . فیلم داستان یک گیتاریست جوان ایرلندی است که بدنبال پدر و مادر اصلی اش می باشد .

رابین ویلیامز و ترنس هاوارد

+ جاش هارتنت و ساموئل ال.جکسون در فیلم درامی با عنوان 'احیای قهرمان' Resurrecting the Champ بازی خواهند کرد . فیلم که قرار است در سال ۲۰۰۷ اکران شود درباره یک گزارشگر روزنامه لس آنجلس تایمز است که داستان زندگی مرد بی خانمانی را می نویسد که قبلاً یک بوکسور مشهور بوده است .

ساموئل ال.جکسون

+ ویلیام هارت بهمراه دنیس کوئید و متیو فاکس در فیلم درام-هیجانی 'موقعیت برتر' Vantage Point بازی خواهند کرد . قصه فیلم درباره دو مامور ورزیده سرویس مخفی است که شاهد اصلی ترور رئیس جمهور می باشند اما روایتهای ایندو از ماجرای ترور اختلاف زیادی با هم دارد .

دنیس کوئید


 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

Firewall دیوار حائل

تاريخ انتشار : 10 فوریه 2006
استديو : Warner Bros. Pictures
کارگردان : Richard Loncraine
نويسنده : Joe Forte
بازيگران : Harrison Ford, Paul Bettany, Virginia Madsen, Mary Lynn Rajskub, Robert Patrick
سايت رسمی : Firewall
نوع فيلم : اکشن ، هیجانی ، درام
رده سنی : PG-13
مدت 105 دقيقه
خلاصه فیلم : جک یک متخصص امور امنیتی در یک بانک بزرگ است که رئیس تازه او نظراتی در مورد امور ایمنی بانک دارد که جک با آنها موافق نیست . در ادامه تاجری به اسم بیل کاکس که از ظاهراً از مشتریان بانک است بسراغ جک می رود تا با او در مورد موضوعی مذاکره کند اما کمی بعد کاکس در اتومبیل جک با اسلحه او را تهدید می کند و به او اطلاع می دهد که همسر و دو فرزندش را گروگان گرفته است . جک باید در ازای آزادی آنها بطور غیر قانونی صد میلیون دلار پول را از حساب بانک به حساب کاکس واریز نماید و در غیر اینصورت تمام اعضای خانواده اش بقتل خواهند رسید . به این ترتیب تلاش جک برای نجات جان اعضای خانواده اش شروع می شود و در این راه از کمک همکار و منشی اش نیز برخوردار است .
دریافت تریلر


see larger picture

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

فرمانده

اليور استون فيلمساز مستقل سينمای آمريکا و سازنده فيلم های درخشانی چون پلا تون،JFK، سالوادور، نيکسون، U-Turn و قاتلين بالفطره که همواره روايتگر گوشه های تاريک تاريخ معاصر آمريکا و زند گی شخصيت های برجسته و جنجالی سياسی مثل جان اف کندی و ريچارد نيکسون بوده ، اين بار سراغ فيدل کاسترو رهبر کوبا و آ خرين بازمانده نسل رهبرا ن انقلا بی و کمونيست جهان رفته است.اليور استون کارگردان فيلم در صحنه ای با فيدل کاسترو


فيلم فرمانده (Comandante) که اخيرا در سينماهای لندن به نمايش درآمده ، بر خلاف فيلم های قبلی اليور استون که بازسازی شخصيت ها و رويدادهای تاريخی در قالب فيلم های داستانی هستند، فيلم مستندی درباره کاسترو است که متاسفانه انتظارات تماشاگرانی را که می خواهند چيزهای بيشتری از آنچه تا کنون درباره کاسترو ديده ، شنيده يا خوانده اند، بدانند برآورده نمی سازد.


در واقع اليور استون نخستين آمريکائی است که اين فرصت را پيدا کرده که از نزديک با کاسترو ملاقات نموده، حرفهايش را ضبط کرده و لحظاتی از زندگی خصوصی او را تصويرکند.


اما نگاه سمپاتيک و همدلانه و توام با شيفتگی فيلمساز به رهبر انقلاب کوبا موجب شده که فيلم نتواند به بسياری از پرسش هائی که در مورد اين انقلابی سالخورده از روزگاری سپری شده و انتقادات بسياری که از او و شيوه حکومتی او می شود پاسخ گويد.


در طول فيلم شاهد رابطه بسيار گرم و صميمانه کاسترو با اليور استون هستيم و آ نچه می بينيم حاصل بيش از ۴۵ ساعت گفتگو بين فيلمساز و اين انقلابی کهنه کار است.


فيلم مجموعه ای است از صحنه های مربوط به مصاحبه اليور استون با کاسترو که با تصاويری رنگی و سياه و سفيد از فيلم های آرشيوی و خبری و عکس هائی از دوران مبارزه، جنگهای چريکی و روزهای پر شور انقلاب کوبا در هم آميخته است.ديکتاتور يعنی چه؟ ديکتاتوری پرولتاريا با ديکتاتوری فردی فرق دارد. من در مورد خودم ديکتاتور هستم نه در مورد مردم. من برده مردم ام.


اگرچه اليور استون سعی می کند بحث با کاسترو را به زمينه های مختلفی چون انقلابی گری، سوسياليسم، محاصره اقتصادی کوبا، کمک به انقلابيون آنگولا، مخالفان کاسترو، گورباچف، خروشچف، نيکسون، کندی، چه گوارا، ديکتاتوری، مذهب و سقط جنين زنان در کوبا بکشاند، اما همچنان مسائل بسيار مهمی چون فقر و بی خانمانی، فشار حکومت انقلابی و فقدان آزادی های سياسی و ميزان قابل توجه فحشا در کوبا ناگفته مانده و مورد بی اعتنائی فيلمساز قرار می گيرد.


روايت اليور استون، روايتی يک بعدی، جانبدارانه و محدود به پاسخ هائی است که کاسترو می دهد و در آن گاهی با غرور و قطعيت از ديدگاهها و شيوه حکومتی خود دفاع می کند و گاهی نيز دچار ترديد و تزلزل ميشود.


کاسترو با خونسردی و اعتماد به نفس حرف می زند و زيرکانه از پس سوالات اليور استون بر می آ يد. او می گويد:" به من می گويند زياد حرف می زنم ولی من بايد مطلب ام را تفهيم کنم، با واژگانی ساده.


کاسترو درباره ديکتاتوری ميگويد:" ديکتاتور يعنی چه؟ ديکتاتوری پرولتاريا با ديکتاتوری فردی فرق دارد. من در مورد خودم ديکتاتور هستم نه در مورد مردم. من برده مردم ام. نمی توان دنيای تازه ای بر مبنای زور بنا کرد."


بخش مهمی از فيلم در باره چه گوارا و ارتباط کاسترو با اوست. تصاوير بزرگی از چه گوارا بر در و ديوار شهر ديده می شود و کاسترو در باره اين شخصيت اسطوره ای و سمبل مبارزه چريکی می گويد: "چه گوارا عليه کاپيتاليسم می جنگيد نه عليه آمريکا."


يکی از جذاب ترين صحنه های فيلم آنجاست که اليور استون از فيلم ها و بازيگرهای مورد علاقه کاسترو می پرسد و او سعی می کند نام هائی را به خا طر آورد: تايتانيک، سوفيا لورن، بريژيت باردو، چارلی چاپلين و ژرار دوپارديو


دوربين اليور استون، تنها وجه حماسی، اسطوره ای و جذابيت شخصيت کاسترو را به نمايش گذاشته و از نمايش ابعاد ديگر آن باز می ماند. نمونه بارز آن صحنه ای است که دوربين تدريجا به چشم های کاسترو نزديک ميشود و موسيقی تاثير گذارDon’t cry for me Argentina به گوش ميرسد.


به اين ترتيب اليور استون که در تمام فيلم هايش موضعی راديکال، تحليلی و نقادانه نسبت به تاريخ، شخصيت ها و نظام های سياسی داشته است، اين بار در مواجهه با کاسترو، فلسفه سياسی و جايگاه تاريخی او دچار محافظه کاری شده و برخوردی منفعلانه از خود نشان می دهد.

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات
 
 

:
 

تاريخ را فاتحان می نويسند

نگاهی به مستند « مه جنگ»The Fog of War ساخته ارول موريس                                      

مه جنگ ساخته ارول موريس، برنده اسکار بهترين فيلم مستند سال 2003، مروری بر تاريخ نظامی گری آمريکا در طول 50 سال گذشته است که از زبان رابرت استرنج مک نامارا[1]، وزير دفاع سابق آمريکا، رئيس بانک جهانی و طراح جنگ ويتنام روايت می شود.

ارول موريس، مستند ساز آمريکائی در 1948 در نيويورک به دنيا آمد. او رويکردی منحصر به فرد نسبت به فيلم مستند و غير داستانی دارد و با مهارت ها و تکنيک های ويژه اش در انجام گفتگو، رابطه ای بسيار فعال و موثر بين سوژه، گفتگو شونده و تماشاگر ايجاد می  کند.

خط باريک آبیThe Thin Blue Line(1988) ساخته او، يکی از مهمترين و بحث برانگيز ترين فيلمهای مستند دهه های اخير است که در آن موريس، فساد درون دستگاه قضائی و پليس آمريکا را افشا کرده است.

وی همچنين يک فيلم داستانی نيز بر اساس رمانی از تونی هاميلتون به نام باد تيره The Dark Wind

(1991) ساخته است که موفقيتی کسب نکرد و پس از آن، موريس ترجيح داد درهمان محدوده فيلم مستند بماند.

در مه جنگ، موريس، تمام شگردها و مهارت های خاص مستند سازی اش را به کار می گيرد تا افکار و اعتقادات رابرت مک نامارا، اين جهره بدنام سياسی و نظامی آمريکا را که دستش آلوده به خون ميليونها انسان بی گناه ژاپنی و ويتنامی است، به تصوير درآورد. مردی که سه سال در ارتش آمريکا در جنگ جهانی دوم، هفت سال به عنوان وزير دفاع آمريکا در دولت های کندی و جانسون و سيزده سال به عنوان رئيس بانک جهانی، خدمت کرده است و اکنون در سن 85 سالگی مسئوليت سنگين و نقش سياسی حساسی را که در مهمترين مناقشات و کشمکش های نظامی و سياسی قرن بيستم از جنگ جهانی دوم وبمباران هوائی 67 شهر ژاپن گرفته تا بحران موشکی کوبا و خليج خوکها تا جنگ ويتنام، به عهده داشته است، در مقابل دوربين ارول موريس به ياد می آورد.

با اينکه اين گفتگو بعد ازحادثه يازده سپتامبر2001 و قبل از جنگ عراق و دخالت نظامی آمريکادرخاورميانه صورت گرفته است اما حرفهای مک نامارا در باره  جنگ وسياست های ميليتاريستی آمريکا کاملا با وضعيت کنونی جهان وآنچه که اين روزهادر عراق و به طور کلی خاورميانه می گذرد، همخوانی دارد.

در اين فيلم، جنبه های مختلف شخصيت مک نامارا، نشان داده می شود. او مردی است با هوشی سرشار، استعداد علمی درخشان و وجدانی معذب. وی آنقدر باهوش هست که متوجه اشتباهات وحشتناکی که خود و دولت آمريکا در طول دوران وزارت او مرتکب شده، بشود و در عين حال به موفقيت هائی که کسب کرده افتخار کند. مهمترين وجه شخصيت او اين است که دروغ نمی گويد، پرده پوشی نمی کند و آسمان و ريسمان را به هم نمی بافد تا حرفها و کرده های خود را توجيه کند. به عنوان وزير دفاع در مقابل فيلمساز و پرسش های او گارد نمی گيرد بلکه به جای آن با صبر و حوصله به پرسش های او پاسخ می دهد. فقط در جائی که لازم می بيند و فکر می کند که ممکن است برايش گران تمام شود، از جواب دادن طفره می رود و سکوت می کند. اودر کمال خونسردی وآرامش حرف می زند و بر اعصاب و رفتارش مسلط است و در مقابل پرسشهای تحريک کننده فيلمساز عصبانی نمی شود و از کوره در نمی رود. او آنقدر شهامت دارد که اعتراف کند جنگ ويتنام اشتباهی عظيم بوده ولی اين بدان معنی نيست که خود را مقصر بداند و سرزنش کند، بلکه هرجا لازم باشد از عملکرد خود و رئيس جمهور آمريکا دفاع می کند. با اينکه سعی می کند صريح باشد، اما در بسياری موارد دوپهلو و مبهم حرف می زند. گاهی هر دو طرف درگير در جنگ را زير سوال می برد و تماشاگر نمی داند که او واقعا در کدام موضع ايستاده است. در پايان فيلم، وقتی موريس از او می پرسد که چرا بعد از ترک کابينه جانسون، عليه جنگ ويتنام حرف نزد؛ می گويد: « نمی خواهم بيشتر از اين حرف بزنم. اين نوع پرسش ها مرا به دردسر می اندازد. بسياری از مردم در مورد جنگ دچار سوء تفاهمند، همينطور در باره من. خيلی از مردم فکر می کنند که من آدم مادر قحبه ای هستم.» و در اينجا موريس با اين پرسش، ضربه آخر را وارد می کند: « آيا خود را مسئول جنگ نمی دانی؟ آيا احساس نمی کنی که مجرمی؟». و پاسخ مک نامارا اين است:« من نمی خواهم بيشتر از اين حرف بزنم.»

 ارول موريس درگفتگوئی در باره او چنين می گويد:

« ما دوست داريم دنيا را از ديد خير و شر ببينيم. راحت ترين چيزی که در باره مک نا مارا می توان گفت اين است که او آدم بدی است و کارهای بد زيادی انجام داده است. اما اين تعبير در باره او و مسئوليتش در جنگ با دريافت امروز من که از طريق تحقيقاتی که در باره او انجام داده ام حاصل شده، مطابقت ندارد.

رابرت مک نامارا، مسبب جنگ ويتنام نيست. من خيلی زود فهميدم که اين طوری نمی توانم پيش بروم. منظور من اين نيست که او کاملا بی تقصير است و يا مسئول اعمالی که انجام داده نيست و بخواهم او را تبرئه کنم، بلکه داستان پيچيده تر و جالب تر از آن است که می پنداشتم.»

ارول موريس با استفاده ازفيلم های آرشيوی و با ارجاع به گزارش ها و تيتر های خبری روزنامه ها و مجله های معتبر وقت، مک نامارا را چهره ای غير متعارف و يکی از بهترين وزير دفاع های آمريکا معرفی می کند. اما همزمان منتقدانش او را آدمی متقلب، يک ماشينIBM، يک ديکتاتور متکبر و جنگ افروز می خوانند. ويژگی هائی که با آنچه از او در اين فيلم می بينيم، مطابقتی ندارد.

مه جنگ، عنوان دقيق و زيبائی است که با تم اصلی فيلم و محتوای حرفهای مک نامارا همخوانی دارد. وی از مه جنگ، ابهام، عدم وضوح و شفافيتی که در آن است می گويد. به نظر او هيچ چيز آنطور که پنداشته می شود، روشن و شفاف نيست. همه چيز در پس پرده ابهام و لايه ای از مه قرار دارد.

مه جنگ به يازده بخش تقسيم شده که هر بخش در واقع يک درس است که مک نامارا دردوره های مختلف زندگی و در مواجهه با رويدادهای سهمگين و بحران های سياسی و نظامی آموخته است. با اينکه ساختار فيلم برحسب توالی زمانی رويدادهای تاريخی بنا شده اما گاهی برحسب ضرورت موضوع و حرفهای مک نامارا، رفت و برگشت های زمانی نيز ديده می شود. 

 فيلم با مقدمه ای شروع می شود که در آن مک نامارا پس از آنکه کيفيت صدا را با کارگردان چک می کند رو به دوربين می گويد:« من در زندگی ام هميشه جزئی از جنگ بوده ام. حالا در 85 سالگی در سنی ام که  می توانم به گذشته نگاه کنم و در باره اعمالی که انجام داده ام قضاوت کنم. نقش من اين بود که هميشه از زندگی ام درس بگيرم و اين درسها را به ديگران منتقل کنم.»

درس اول: با دشمن ات همدلی کن

 در اين بخش، نقش مک نامارا دربحران موشکی کوبا و حمله آمريکا به خليج خوکها مورد بررسی قرار می گيرد. در اين زمان او وزير دفاع کندی است. به اعتقاد مک نامارا، کندی تلاش می کرد آمريکا را از جنگ دور نگه دارد. به نظر او اين واقع بينی و درايت کندی بود که باعث فرونشاندن خشم و قهر خروشچف و تنش زدائی در جنگ سرد بين آمريکا و شوروی بر سر موشک های هسته ای کوبا شد. ماجرائی که می توانست به راحتی به جنگ اتمی ويرانگری تبديل شود. به اعتقاد مک نامارا، در جنگ هسته ای فرصتی برای يادگيری و جبران اشتباه وجود ندارد، چرا که يک اشتباه می تواند ملتی را نابود کند.

درس دوم: منطقی بودن ما را نجات نمی دهد 

اين بخش نيز به بحران هسته ای کوبا مربوط است. مک نامارا از منطقی بودن کندی، کاسترو و خروشچف می گويد. به گفته او آنها موفق شدند بدون اينکه جنگی دربگيرد خروشچف را راضی کنند که بيش از 2500 موشک هسته ای اش را از کوبا بيرون بکشد. او از انرژی عظيمی که صرف جنگ سرد شد حرف می زند و می گويد:« ما در طول 365 روز سال، 24 ساعته درگير جنگ سرد بوديم. جنگی که چندان سرد نبود بلکه داغ بود.»

درس سوم: چيزی ورای آدم وجود دارد

در اين قسمت خاطرات مربوط به دوران گذشته زندگی شخصی مک نامارا مرور می شود. مک نامارا حرف می زند و ما نه تنها حرفهای او را می شنويم بلکه تصاوير مربوط به آن را روی پرده می بينيم، تصاويری از دوران کودکی، جشنهای پايان جنگ جهانی اول، ازدواج و به دنيا آمدن اولين بچه. او از آن دوران با حسرت ياد می کند و آن را شادترين روز های زندگی اش می خواند.

درس چهارم: کفايت حداکثر

اين بخش در باره توسعه تکنولوژی نظامی آمريکا و ساخت هواپيما های مدرن جنگی برای مقابله با ژاپن و بمباران اين کشور است. موريس کارگران ارزان چينی را نشان می دهد که سرگرم ساختن فرود گاههای عظيم نظامی اند.

درس پنجم: نسبيت بايد رهنمود جنگ باشد

مک نامارا از حمله هوائی آمريکا به ژاپن می گويد. او به عنوان فرمانده نيروی هوائی بيستم در 1945 زير نظر ژنرال کورتيس لی می خدمت می کرد و مسئول بمباران مرگبار ژاپن بود که منجر به مرگ بيش از يک ميليون شهروند بيگناه ژاپنی شد. تنها صد هزار نفر درطی يک شب در تو کيو کشته شدند. بمب افکن های B-29 ژنرال لی می 67 شهر ژاپن را بمباران کرده و در برخی موارد تا 50% جمعيت آن شهر ها را از بين بردند. اين تلفات جدا از تلفات مربوط به بمباران اتمی شهرهای هيروشيما و ناکازاکی بود.

مک نامارا می گويد؛ اگر آمريکا در اين جنگ می باخت، قطعا آنها به عنوان جنايتکار جنگی به دادگاه فرا خوانده می شدند. به نظر او اين فاتحان جنگ اند که تاريخ را می نويسند.

درس ششم: اطلاعات کسب کنيد

مک نامارا در جولای 1960 به عنوان مديرعامل کارخانه اتومبيل سازی فورد انتخاب می شود، يعنی همان سالی که کندی به رياست جمهوری آمريکا رسيد. وی تمام استعداد و خلاقيت علمی خود را برای توسعه صنعت اتومبيل سازی و افزايش ايمنی اتومبيل ها به کار گرفته و برای نجات جان مسافرين، کمربند های ايمنی را ابداع می کند. جنبه طنزآميز قضيه اين است که وی در دو جايگاه مختلف، دو نقش متضاد در ارتباط با جان انسانها ايفا می کند. در مقام وزير دفاع، کشتار ميليونها انسان را در جنگ طراحی و برنامه ريزی می کند و در مقام يک صنعت گر و مبتکر علمی، به حفظ جان سرنشينان اتومبيل ها می انديشد.

در اين هنگام کندی او را به عنوان وزير دفاع کابينه اش معرفی می کند. رئيس جمهوری که دموکرات و مخالف جنگ و خشونت است و خود نيز قربانی خشونت و ترور می شود. وقتی مک نامارا به ترور کندی می رسد، به سختی می تواند احساسات خود را کنترل کند. او با بغض حرف می زند و چشمانش را می بينيم که پر از اشک شده است.

درس هفتم: عقيده و بينش انسان غالبا اشتباه است

بيش از يک سوم فيلم به چگونگی و چرائی جنگ ويتنام می پردازد. بخش هائی از نماهای آرشيوی که موريس استفاده می کند برای نخستين بار است که به نمايش در می آيند. با انتخاب ليندون جانسون به جانشينی کندی، آمريکا درگير جنگی طولانی و فرسايشی در ويتنام می شود. صحنه هائی از حمله 4 اگوست نيروی دريائی آمريکا به ويتنام نشان داده می شود. مک نامارا اعتراف می کند: « ما در اشتباه بوديم ولی چيزی در ذهن ما بود که ما را به سوی اين عمليات اشتباه آميز هدايت می کرد... در نظر ما ويتنام يک جنگ استعماری بود در حالی که برای ويتنامی ها يک جنگ داخلی محسوب می شد.»

يکی از ديدنی ترين صحنه های فيلم، صحنه ملاقات مک نامارا با وزير سابق امورخارجه ويتنام است که در سال 1995 صورت گرفت. مک نامارا می گويد من در اين ديدار اين فرضيه را مطرح کردم که ما می توانستيم به اهدافمان برسيم بدون اينکه زندگی خيلی ها را از بين ببريم، اما وزير خارجه ويتنام به من گفت: تو کاملا در اشتباهی. و من گفتم: آيا منظورت اين است که برايتان يک تراژدی نبود وقتی که 3،400،000 ويتنامی کشته شدند. شما می توانستيد استقلال و اتحاد داشته باشيد بدون اينکه درگير جنگ شويد. و او پاسخ داد: آقای مک نامارا، به نظر نمی رسد شما حتی يک کتاب تاريخ در طول عمرتان خوانده باشيد. اگر خوانده بوديد، می دانستيد که ما آلت دست روسيه يا چين نبوديم چراکه ما هزار سال با چين برای حفظ استقلالمان جنگيديم. تا آخرين نفر. هيچ بمبی قادر نبود ما را متوقف کند.

درس هشتم: برای تجديد نظر در منطق تان آماده باشيد   

ارول موريس با استفاده از نمودارها، عکس ها و تصاوير خبری، برتلفات جنگ ويتنام و ابعاد عظيم فاجعه تاکيد می کند. دراينجا مک نامارا به حقيقت مهمی اعتراف می کند: « اگر ما نتوانيم ملت ها را وادار کنيم که ارزش هايمان را بپذيرند، بايد در منطق خود تجديد نظر کنيم.»

درس نهم: برای کار خوب کردن، ناچاريد شرور باشيد

در اين بخش مک نامارا به درسی اشاره می کند که از خودسوزی فردی به نام نورمن موريسون در اعتراض به جنگ ويتنام گرفت:« موريسون عليه جنگ و خشونت بود. به پنتاگون آمد وجلوی دفتر من روی خودش بنزين ريخت و خود را آتش زد. يک بچه هم بغلش بود که او را پرت کرد( دخترش که الان زنده است). بعد از مرگ او زنش يک بيانيه صادر کرد به اين مفهوم که: « انسانها بايد کشتار انسانهای ديگر را متوقف کنند.»

من نيز با اين عقيده موافق بودم و امروز نيز به آن محکم تر اعتقاد دارم. برای کار خوب کردن، چقدر بايد کار شرارت آميز می کرديم.»

درس دهم: هرگز نگو هرگز

مک نامارا می گويد؛ يکی از درس هائی که آموختم اين بود که با خود بگويم، هرگز نگو هرگز.

موريس از او می پرسد: وقتی تو در باره مسئوليت در جنگ ويتنام صحبت می کنی، منظورت مسئوليت چه کسی است؟ و مک نامارا جواب می دهد:« مسئوليت رئيس جمهور. من نمی خواهم تمام مسئوليت جنگ ويتنام را روی دوش جانسون بيندازم. اما معتقدم اگر کندی زنده بود ما 500،000 نفر آدم آنجا نداشتيم.»

درس يازدهم: شما نمی توانيد طبيعت بشر را تغيير دهيد

اين اعتقاد بدبينانه نسبت به ماهيت انسان از آن رابرت مک ناماراست. به عقيده او« همه اشتباه می کنيم و می دانيم که اشتباه می کنيم. اين را هر فرمانده نظامی اگر صادق باشد، می داند. جنگ امر پيچيده ای است و ورای توانائی فکر بشر است. داوری و درک ما در باره آن کافی نيست. ما مردم را می کشيم، بدون اينکه ضرورتی داشته باشد. من آنقدر ساده نيستم که بگويم می توانيم جنگ راحذف کنيم. ما نمی توانيم طبيعت انسان را به اين زودی ها تغيير دهيم. اين بدان معنی نيست که ما خردمند يا منطقی نيستيم بلکه هستيم اما به قول ويلسون، منطق نيز محدوديت هائی دارد.»

مک نامارا در پايان حرفهای خود با استناد به گفته ای از تی اس اليوت می خواهد براعتقادش در مورد دور باطل جنگ و تکرار اشتباهات انسان تاکيد کند:« ما نبايد مانع از کشف کردن شويم. در پايان کشف ما به همان نقطه ای می رسيم که در آغاز بوديم.»

به اين ترتيب ارول موريس با طرح پرسش های دقيق و هدايت مصاحبه به سمت فضاها و بحث های جذاب و چالش برانگيز، جنبه های گوناگون شخصيت پيچيده  مک نامارا را به نمايش می گذارد. سبک مونتاژ و استفاده از افکت های تصويری، ساده و درعين حال موثر و عالی است. اگرچه فيلمساز از نماهای آرشيوی، گفتگوهای ضبط شده بر روی نوار کاست يا ريل و عکس های سياه و سفيد و رنگی، استفاده می کند ولی بخش مهمی از فيلم را تصاوير مک نامارا تشکيل می دهد که رو به دوربين نشسته و حرف می زند.

موريس برای اجتناب از خسته کننده شدن صحنه های گفتگو از اورلپ(overlap) کردن صدا و موسيقی به شدت دراماتيک فيليپ گلاس در پس زمينه، استفاده کرده است. تمهيد ديگری که موريس در صحنه گفتگواز آن استفاده می کند، تمهيد [2]Interrotron contraption است. با اين تمهيد وی موفق می شود تصوير صميمانه تری از مک نامارا در طی اين گفتگوی طولانی ارائه کند.

مه جنگ، يکی از مهمترين و تاثير گذارترين مستند هائی است که در چند سال اخير ساخته شده است

  [1] - آيا وجود کلمه استرنج در ميان نام مک نامارا شما را به ياد شخصيت خيالی دکتر استرنج لاو در فيلم مشهور استانلی کوبريک نمی اندازد؟

[2] - سيستمی تعبيه شده که به موريس اجازه می دهد که برای ايجاد تماس چشمی با موضوع،  تصاويرش را از مونيتوری که بالای لنز دوربين قرار داده شده ، پخش کند.

اين نوشته برای اولين بار در روزنامه شرق چاپ شد

 
 

 
 

تاريخ :  | ساعت :  

  بيان انتقادات و پيشنهادات